انتظار

من برف را دانه دانه شمردم//دانه دانه برفم آب شد

ستاره

« دختری را می شناسم که هرشب

برای ستاره ها شعر می خواند

و آنها به او

زبان آسمانی می آموزند

روزی پرسیدم

دیشب چه واژه ای آموختی؟

شرمنده نگاهم کرد

                     و چشمک زد... »

(واهه آرمن)

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو به‎رو

شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو

از پي ديدن رخ‎ات، همچو صبا فتاده‎ام

خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو

(طاهره قره العین)

برف

ببین، باز می بارد آرام برف

فریبا و رقصنده و رام برف

 

عروسانه می آید از آسمان

در این حجله آرام و پدرام برف

 

نشسته بر انبوه اندوه دشت

به بی برگی ی باغ ایام برف

 

خزان هم به دامان مرگی خزید

کنون فصل سرد ِ سرانجام برف

 

زمین را سراسر سپیدی گرفت

به هر شاخه هر شاخه هر جام برف

 

فرو بسته یک شهر چشمان خویش

و می بارد آرام  ... آرام ... برف ...

عادت کرده ایم

عادت کرده ایم...
به ماندن..به رفتن
 عادت کرده ایم...
به صداهای بی فریاد ..به فریادهای بی صدا
عادت کرده ایم...
به گریه های بی اشک..به اشکهای بی درد
عادت کرده ایم...
به شنیدن.. به دیدن
عادت کرده ایم...
به رفتن.. نماندن
به ماندن.. واماندن
عادت کرده ایم...
به زندگی.. به مرگ
عادت کرده ایم... به تماشا
عادت کرده ایم...
عادت میکنیم!

قاصدک2

قاصدک از راه دور به دیدار برکه آمد

آب از آب تکان نخورد

(عباس کیارستمی)

قاصدک

قاصدك كوچولو با بقيه قاصدك‌ها منتظر باد نشسته بود. هوا اما آروم بود. بادي نمي‌وزيد. قاصدك فكر كرد، اگه باد نياد؟ يهو يه سايه ديد. سايه،  قاصدک رو چيد. بعد... باد تندي اومد. قاصدك‌ها شادي كنان،‌ توي فضا پخش شدند. قاصدك كوچولو خودش رو دست باد سپرد. يه هو يه سايه ديگه ديد. يه باد تند ديگه اين‌بار از جهت مخالف. باز هم سايه‌اي و بادي از جهت ديگر. ساعت‌ها گذشت. قاصدك كوچولو از اين كه در گوشه گوشه‌ي دنيا باد مي‌وزه خيلي خوشحال بود.

روزها گذشت. قاصدك كوچولو همچنان مي‌رفت. گاهي همراه با بادِ با سايه و گاهي همسفر بادِ بدون سايه.

هرجا مي‌رفت باد  بود و همه چي بود. اگه باد نبود هيچي نبود. يه روز كه باد نمي‌اومد، يه سايه اومد. قاصدك خوشحال شد. سايه بزرگ و بزرگتر شد، مثل يه ابر بالاي سر قاصدك اومد. قاصدك هنوز منتظر باد،‌... اما نه... بادي نيومد. ابر سياه  پايين اومد، پايين و پايين‌تر. دنيا سياه شد... .

ابر كه رفت،‌ باد اومد. اما قاصدك كوچولو همون‌جا موند. با زمين يكي شده بود.

حریق سرد

وقتي که شعله‌ي ِ ظلم
غنچه‌ي ِ لب‌هاي ِ تو را سوخت
چشمان ِ سرد ِ من
درهاي ِ کور و فروبسته‌ي ِ شبستان ِ عتيق ِ درد بود.
بايد مي‌گذاشتند خاکستر ِ فرياد ِمان را بر همه‌جا بپاشيم
بايد مي‌گذاشتند غنچه‌ي ِ قلب ِمان را بر شاخه‌هاي ِ انگشت ِ عشقي
بزرگ‌تر بشکوفانيم
بايد مي‌گذاشتند سرماهاي ِ اندوه ِ من آتش ِ سوزان ِ لبان ِ تو را
فرونشاند
تا چشمان ِ شعله‌وار ِ تو قنديل ِ خاموش ِ شبستان ِ مرا برافروزد...


اما ظلم ِ مشتعل
غنچه‌ي ِ لبان‌ات را سوزاند
و چشمان ِ سرد ِ من
درهاي ِ کور و فروبسته‌ي ِ شبستان ِ عتيق ِ درد ماند...
(شاملو)

سلام

اولا که من کلی ذوق کردم از این وبلاگ! بد نیست یاد قدیمها که جوون! بودم یه جا رو به شعر آلوده کنم! دبیرستان که بودم مورچه یه خودنویس کذایی داشت که من با اون کتاب دفترهاش رو پر شعر میکردم! حالا دیگه کی با خودنویس می نویسه!

پست اول رو با شعري كه جايي خوندم از مولاناست شروع ميكنم. خودم نتونستم توي ديوان شمس پيداش كنم. در هر صورت مطمئن نيستم كه شعر مال كيه ولي عاشق اين شعرم

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در اين سراب فنا چشمه حيات منم؟

وگر به خشم روي صدهزار سال زمن

به عاقبت به من آيي که منتهات منم؟

تگفتمت که به نقش جهان مشو راضي

که نقش بند سراپرده رضات منم؟

نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي

مرو به خشک که درياي باصفات منم؟

نگفتمت که چو مرغان به سوي دام مرو

بيا که قوت پرواز پر و پات منم ؟

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش و گرمي هوات منم؟

نگفتمت که صفت هاي زشت بر تو نهند

که گم کني که سر چشمه صفات منم؟

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گيرد كه خلاق بي جهات منم؟

اگر چراغ دلي دانک راه خانه کجاست

وگر خدا صفتي دانک کدخدات منم