هی همدمِ خواب‌آلود

 

بالشِ خاموشِ پژمرده!

تو اين همه شب از پیِ شب،

هيچ از منِ خسته پرسيده‌ای

از چه خوابت نمی‌آيد!؟

يا از چه سر در گريبانِ گريه

از گهواره‌ی بی‌رود وُ بی‌رويای خود گريزانی؟!

 

هی همدمِ خواب‌آلود!

بالشِ خاموشِ‌ پژمرده!

ای کاش تنهای يکی شبنمِ پابه‌گور

بر گلبرگِ لرزانِ بابونه‌ای بودم.

ای کاش که هيچ، اصلا هيچ وُ

اين همه کلمه نبود، دانايیِ دريا نبود!

 

فقط کمی آسودگی،

کمی خواب،

کمی سکوت وُ

بعد هم راهی دور ...!

 

حالا بخواب!

بخواب حضرتِ خاموشِ روياها و گريه‌ها،

تنها همين بالشِ‌ خواب‌آلود

آخرين همدمِ آدمی‌ست.

 

سید علی صالحی

 

 

لبخند او، برآمدن آفتاب را

در پهنه­ی طلایی دریا

از مهر می­ستود

در چشم من ولیکن...

لبخند او برآمدن آفتاب بود.

 

فریدون مشیری