مثل کوری که شب ها نیز
 عینک از چشم بر نمی دارد
بی اختیار
کفش هایش را به پا کرد و خوابید
کمی خسته بود
از "کاش..."
از "اگر..."
دیوانه ی رقص روی آتش بود
با پای برهنه

صبح روز بعد
کفش هایش کمی خاک آلود بود و
پاها تب زده


واهه آرمن

من!

من با کسی سر جنگ ندارم

اما با باد

که به لنگه دری گشوده لگد میکوبد

نمیدانم که چه میشود کرد

-شمس لنگرودی