هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

 

...پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت... .
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

عرفان نظرآهاري

 

دانه می کارم

 

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید.

آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

عرفان نظر آهاری

 

آرزوهایی که حرام شدند

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزو هایش شد نه تا آرزو با سه تا آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به 46 یا 52 یا...

به هرحال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یک آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

5 میلیار د و 7میلیون و 18هزارو 34 آرزو

بعد آروزهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و  آروز کردن برای داشتن آروزهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

درحالی که دیگران می خندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا...

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند درحالی که مرده بود

وآرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید و چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیبها و بوسه ها و کفش ها

همه ی آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

 

شل سیلور استاین

 

شکست در پرونده

بازپرس که در شبی بارانی رانندگی می کرد آهی کشید و گفت: " هشت زخم کارد، هشت جنازه، سرنخ هیچ. طرف کارش را دقیق و حرفه ای انجام داده." جرم شناس عینکش را پاک کرد و گفت:" بلی، ریزه اندام، چپ دست، عینکی. بتهوون را دوست دارد. من پاتوق او را می شناسم."
صدای کشدار ترمز. بازپرس داد زد:" کجاست؟"
طرف چاقو را که می بست نیشش باز شد:" همین جا"

مسابقه داستان نویسی در 55 کلمه- ویلیام ای بلوندل
 

فروشی: کفش های نوزاد، تا حالا استفاده نشده ! (2)

پ. ن: به خواست ندا که پیشنهاد داده بود داستان " فروشی: کفشهای نوزاد، استفاده نشده" بهتر است دو جمله آخر را نداشته باشد، آن دو جمله را حذف کردم.



تا مدتی زن و مرد نمی دانستند با زنی که روی دستشان افتاده بود چه کنند؟ کم کم به خود آمدند. حالا دیگر رهگذران دور آنها جمع می شدند. هرکدامشان چیزی می گفت. یکی پیشنهاد می کرد که زن را باید همان جا رها کرد و رفت. دیگری تایید می کرد و می گفت که نباید به این جور دست فروش ها محل کرد و بودند عده ای که می خواستند هرچه زودتر او را به بیمارستان یا درمانگاهی رساند.

 
ادامه نوشته

خدمتکار مخصوص

به کلفت تازه سفارش های لازم را می کرد .

شامش را سر ساعت شش بايد بخورد .

 گوشت گوساله حرفش را نزن .

 توی اتاق خودش دسر می خورد .

 ساعت هشت حمام می کند و زود می خوابد .

 کلفت که عقب عقب می رفت روی سگ به خواب رفته ای پا گذاشت .

 ارباب را کی می بينم ؟

 خانم خانه خنديد : همين الان ديدی .

 

به عنوان سلام

همه چي يه بازيه.يه بازي يه نفره.مث جشن تولد تو فیلم "شب يلدا".خودمم و خودم. يارم خودم. حريف،خودم. رقيب، خودم. برنده، خودم. بازنده خودم.

همه چي يه بازيه.يه بازي يه نفره.مث جشن تولد تو فیلم "شب يلدا".خودمم و خودم. يارم خودم. حريف،خودم. رقيب، خودم. برنده، خودم. بازنده خودم.

تو اين بازي بيشتر وقتا گلم آفسايده.يا داور به نفع مي گيره.بايد اين بازي رو هر جور شده ببرم.حتي اگه به قيمت شكست دادن خودم باشه.

فقط مشكل اينه كه بعضي وقتا يادم ميره كه حواسم به بازي باشه. حواسم پرت مي شه به تماشاچيا. به همشونم نه. فقط به يكي شون. به هموني كه اومده تا مغلوب شدنمو ببينه. يا شايدم پيروزيمو.

بعضي وقتا فقط بازي مي كنم، بلكه صداي تشويقاشو از بين بقيه تشخيص بدم. بعضي وقتا اونقدر گيجم مي‌كنه كه نمي‌فهمم طرفدار تيم منه يا تيم حريف. كاش اگه مي خواد طرفدار حريف باشه، بياد تو زمين و بازي كنه.

حريف مي طلبيم !!

...

ادامه نوشته