بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چهکرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتاگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

                                    فریدون مشیری 

 

                         

نفرت

جهان سیاه است ، مثل شب .

زندگی نیزه ای به سمت خورشید .

جاده ها همیشه به سمت دریا نمی روند .

باران همیشه زیبا نیست .

خواب ها همیشه تعبیر خوبی ندارند .

دیروز خوب نبود ، باشد که فردا ، روشن و شادی آفرین باشد ...

همه ی این جمله ها از ذهن اسبی می گذرد که از کارزار برمی گردد . 

                                                                                           رسول یونان

 

 

 

 

                                                                                            

سکوت

مرد پیر شده بود .

دیگر نمی توانست گیتار بزند و سکوت ابدی بر خانه اش حکم می راند .

باید کاری می کرد .

پس از ساعتی فکر ، گیتارش را برد توی حیاط گذاشت و دور و بر آن خرده نان ریخت .

پس از چند روز ، درست وقتی که داشت جان می داد ، سکوت خانه اش شکسته شد و

او با خوشحالی چشم هایش را بست .

پرنده ای آمده در گیتارش لانه کرده بود .

                                                                        رسول یونان

                                                                                        

دیوانه

گفت : این دریا مال منه هیچ کس حق نداره این جا ماهی گیری کنه .

مردم خندیدند .

ادامه داد : هر کس دلش ماهی می خواد باید از من بخره .

مردم باز خندیدند .

مرد از اینکه مورد تمسخر قرار گرفته بود زد زیر گریه .

در حالیکه دریای نقاشی شده بر دیوار را در آغوش می کشید داد زد :

چرا متوجه نیستین .

جز من هیچ کس نمی تونه توی این دریا ماهی گیری کنه .

                                                                                   رسول یونان

شازده کوچولو

گوش بدهید 

چه راه دور !

چه راه دور بی پایان !

چه پای لنگ !

نفس با خستگی در جنگ

من با خویش

پا با سنگ !

چه راه دور

چه پای لنگ !

                               احمد شاملو

پیغام گیر

سلام .

شما با شماره  ی ۱۰۰۰۰۰۰۰-۰۲۱ تماس گرفته ايد .

منزل ما .

من و همسرم اينجا زندگی نمی کنيم تا اختلاف هايمان را حل کنيم .

اگر طلبکار هستيد با دادگاه تماس بگيريد .

اگر روانکاو همسرم هستيد و از سفر برگشته ايد لطفا با خانه ی مادرش تماس بگيريد .

برای اينکه با بچه هايمان حرف بزنيد علامت ستاره را فشار دهيد .

در غير اين صورت مزاحم نشويد .

هیچ جا اینجا نمی شود

سفينه ی فضايی عظيمی با موجودات بيگانه روی زمين نشست .

آدم ها گفتند : صلح .

بيگانه ای که شبيه انسان بود گفت : خيلی ممنون .

ما به سفری يک ميليون ساله رفته بوديم .

خيلی خوشحال هستيم که به وطن برگشتيم .

بفرماييد بازديد کنيد و بعد سفر خوش .

موجود بيگانه گفت : انگار درست متوجه نشديد ما به وطن برگشتيم . 

بانک زمان

هر روز صبح در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانيه اعتبار ريخته می شود .

هيچ برگشتی نيست و هيچ مقداری از اين زمان به فردا اضافه نمی شود .

ارزش يک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند .

ارزش يک ماه را مادری که فرزند نارس به دنيا آورده می داند .

ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه می داند .

ارزش يک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد می داند .

ارزش يک دقيقه را شخصی که از قطار جا مانده می داند .

و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند .

هر لحظه گنج بزرگی است که نبايد آن را مفت از دست داد .

زمان به خاطر هيچ کس منتظر نمی ماند .

ديروز به تاريخ پيوست .

فردا معما است .

و امروز هديه است .

                                   

داستان یک زندگی

به دنیا آمد .

زندگی کرد .

ولی هرگز نمرد .

او مجسمه ای ست کهنسال که هم اکنون در موزه نگهداری می شود .

 

                                                                       نویسنده : علی حاتم

                           

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجيبی ديد .

ديد که رفته پيش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند .

هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند

نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه

می گذارند .

مرد از فرشته پرسيد : شما داريد چه کار می کنيد ؟

فرشته گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را تحويل

می گيريم .

مرد جلوتر رفت و ديگر فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می کنند و آنها را

توسط پيک هايی به زمين می فرستند .

مرد پرسيد : شماها چکار می کنيد ؟

يکی از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است و ما الطاف و رحمتهای خداوند

را برای بندگان به زمين می فرستيم .

مرد کمی جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه می کنيد و چرا بيکاريد ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است و مردمی که دعاهايشان مستجاب

شده بايد جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسيار کمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط کافيست بگويند خدايا شکر .

                             

کارآموز

وقتی ستاره پيش از پرده ی اول افتاد و مرد کارگردان گفت: نمايش را ادامه بدهيد .

به جای ستاره کارآموز نقش جنازه را بازی می کند .

کارآموز به سرعت لباس عوض کرد .

اجرای او عالی بود .

ستاره نقش آخر خودش را خيلی بی نقص بازی کرد .

کارآموز آهسته سرنگ را توی جيب کرد و رو به غريو تماشاگران نمايش تعظيم کرد .

 

مرد بدیمن

استعداد مرد به اثبات رسيد .

رستورانی که در آن ظرف می شست يک سال بعد از آنکه کارش را کنار گذاشت برچيده

شد .

مدرسه ای را که در آن درس می داد شش ماه بعد از استعفای او تعطيل کردند .

به فاصله ی کوتاه از خروج او روزنامه را بستند .

مرد لبخندی زد و دستش را بلند کرد تا سوگندی بخورد که سرباز ارتش شود و شجاعانه

 بجنگد .

ایمان

جوانی به خدا اعتقاد نداشت .

شبی جوان به استخر رفت و چون ماه روشن بود چراغ را روشن نکرد .

او به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و خواست به درون استخر شيرجه بزند .

ناگهان سايه بدنش را روی ديوار مشاهده کرد .

و چون که احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفته بود از پله ها پايين آمد .

چراغ ها را روشن کرد .

آب استخر برای تعمير خالی شده بود .

                                                                            

عشق نوازنده

شيفته ی انحنای هوس انگيز و برق طلايی اش بود .

به او نگاه کرد اما آنچه تکانش می داد نوايش بود .

گاهی نرم و هوس انگيز گاه رها و وحشی .

هر حالی که داشت با او جور در می آمد .

عاشقانه او را به لب برد .

امشب با هم موسيقی زيبايی به راه می انداختند .

نوازنده و ترومپت اش را می گويم .

                                                                                 

استعفاء

بدين وسيله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليت های يک کودک ۸

ساله را قبول می کنم .

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران ۵ ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم .

می خواهم زير يک درخت بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم وقتی همه چيز ساده بود .

وقتی داشتم رنگها را و جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم .

وقتی نمی داستم که چه چيزهايی نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنيا زيباست و همه راستگو و خوب هستند .

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگی

های دنيا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم .

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری و خبرهای ناراحت کننده و

صورتحساب و جريمه .

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم . 

به يک کلمه ی محبت آميز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران .

اين دسته چک من کليد ماشين کارت اعتباری و بقيه ی مدارک .

همه مال شما .

لطفا بيشتر از اين با من بحث نکنيد چون که من تصميم خودم را گرفته ام .

بارون میاد جر جر

بارون میاد جر جر  
گم شده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست
جاده ی کهکشون کو؟
زهره ی آسمون کو؟
چراغ زهره سرده
تو سیاهیها میگرده
ای خدا روشنش کن
فانوس راه منش کن
بارون میاد جر جر
گم شده راه بندر
 
***
بارون میاد جرجر پشت خونه ی هاجر
هاجر بیا عروسیمون عزا شد
بتی که آتیشش زدیم خدا شد

هاجر ببین دشنه و داس آوردن

هاجر ببین دخترمون رو بردن

توری گلدار رو سرش کشیدن

ماه پیشونی مارو گیس بریدن

بارون میاد جر جر پشت خونه ی هاجر
 
***

ترمه منجوق کاری رو بیارید

سکه های دوزاری رو بیارید

کل بکشید طبق کشونه امشب

عروس آوردن توی خونه امشب
عروس خاتون بیا بشین به مجلس

گریه کنون بیا بشین به مجلس

رنگین کمون چشای قشنگت
یه کاسه خونه چشای قشنگت
گل بریزیم رو حجله سیاهت

عروس خاتون قربون شکل ماهت
بسه هنوزم تو دلت بهاره

هنوز چشات دنبال اون سواره

کلاغ قصمون یه جایی مرده

آبروی داش آکل رو نبرده

نمونده پهلوون تو شهر تازه

هاجر خدا خودش وسیله سازه
بارون میاد جرجر
 
* توضیح : من این شعر شاملو رو تو سرچ اینترنتی پیدا کردم و غلط و درستش رو
 
نمیدونم .
 
به بزرگی خودتون ببخشید .
 
                                            

مادر دوستت دارم

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد .

پسر بزرگش که منتظر بود جلو دويد و گفت : مامان داداش با ماژيک روی ديوار اتاق

نقاشی کرده است .

مادر عصبانی سر پسر کوچک فرياد زد و تمام ماژيک هايش را در سطل آشغال ريخت .

ده دقيقه بعد وقتی مادر چشمش به ديوار افتاد قلبش گرفت .

پسر کوچک با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود :

مادر دوستت دارم .

گزارش یک حادثه

عزيزم همه اش تقصير توست .

جنازه ی مرا می بينی که توی استخر غوطه می خورد .

بدرود .

زن تلو تلو خوران و يادداشت در مشت بيرون آمد و همسرش را ديد که دمر توی آب غوطه

می خورد درست مثل مگسی که در ظرف ژله گير افتاده است .

زن وقتی توی آب شيرجه رفت تا همسرش را نجات دهد يادش آمد که شنا بلد نيست .

آن وقت بود که همسرش از آب بيرون آمد .

داستان عید کریسمس

پستچی سبد نامه های بی نشان را زیر و رو می کرد .

صدها پاکت يک نشانی داشت .

قطب شمال برسد بدست بابانوئل .

پستچی به رئيس خود گفت : وقتی بچه ها را نااميد می بينم حالم بد می شود .

رئیس گفت : باور به بابانوئل آنها را اميدوار می کند .

پستچی وقتی به خانه رسيد دست توی کيفش برد و يکی از نامه ها را درآورد .

پستچی نوشت : دختر و پسر عزيزم ...

                                                  

 

دستور تهیه ی مربای نویسنده

يک مغز کوچک برمی دارم و آن را با پی رنگ و شخصيت پر می کنم .

فلفل و نمک می زنم و فکرهای داستانی را توی آن می ريزم و می گذارم روی اجاق تا به

مدت نامحدود قل بزند .

وقتی آماده کشيدن می شود ، رويه اش را می گيرم و خرد می کنم و در اندازه های

مختلف شکل می دهم.

  اين زيبا شناخت را با سس به خورد دوستانم می دهم . 

                        

آخرین پرواز

بی آنکه کسی متوجه شود همراه گردشگران به مقصدی سفر می کرد .

اما نه باری داشت و نه کفش مناسبی .

راننده سرعت را کم کرد .

چشم انداز با صفايی جلويمان است .

مسافران دوربين به دست پياده شدند .

زن به لبه ی پرتگاه رفت .

به حد کافی پيش رفته بود .

بجنگ يا بپر ؟ بجنگ يا بپر ؟

بپر .

 

لحظه ی تصمیم

صدای در زندان را شنيد که خشک بسته شد .

آزادی برای هميشه رفت و ديگر برنمی گشت .

افکار پريشان گريز در ذهنش جرقه بست .

اما می دانست راه گريزی در کار نيست .

برگشت و رو به داماد لبخندی زد و کلمات را تکرار کرد : بلی .

مرگ در بعدالظهر

 اگر مردی از پشت آن درخت بيرون بيا تا بکشمت .

تو جگر نداری ماشه را بکشی .

جگر دارم اين هوا از مغز تو گنده تر .

تو مغزت اندازه ی فندق است .

بنگ .

يکی ديگه .

بنگ .

بچه ها شام .

آمدیم مامان .

 

نقشه های ناکام

آن روز صبح دسته ای قبض تازه رسيد .

نامه ای از شرکت بيمه شان هم لغو تعهدات شان را اعلام می داشت .

زن آهی کشيد و خسته از جا بلند شد تا به همسرش بگويد .

در آشپزخانه بوی گاز پيچيده بود .

روی ميز تحرير همسرش يادداشتی پيدا کرد .

پول بيمه عمرم برای تو و بچه ها کفايت می کند .

مراسم تحویل

دختر را از وقتی کوچک بود می شناخت .

زيباترين دختر دنيا بود و او را از ته دل دوست داشت .

روزگاری مرد بت او بود .

اما حالا در مقابل حريفی او را وا می گذاشت .

چشم هایش برقی زد و گونه اش را بوسيد و دست او را به نرمی در دست او گذاشت .

 لبخندی زد و او را تحويل داماد داد . 

قایم باشک

هميشه دوست داشت بهترين باشد .

حتی تو بازی قايم باشک .

اين بار می خواست بهترين مکان را برای قايم شدن انتخاب کند .

ولی دوست هم اينقدر خنگ ؟

بايد از اول همين جا را نگاه می کرد .

اينجا توی اين فريزر خالی .

آشفته

می گويند ابليس چهره ندارد .

در واقع در چهره اش هيچ عاطفه ای به چشم نمی خورد .

وقتی باعث درد و رنج می شود هم عاطفه ای بروز نمی دهد .

مگر وحشت را در چشم من نمی ديد يا رنج را در چهره ام نمی خواند ؟

او با آرامش حتی حالتی حرفه ای به کار کثيف خود ادامه می داد .

بعد بی توجه گفت : لطفا دهانتان را بشوييد .

دندانپزشک را می گويم که از هر ابليسی ابليس تر است .

قطع یک نشانه

 درخت طی هزار سال زيبايی باشکوهی پيدا کرده بود .

  از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان سالم به در کرده بود .

  هزار سال دست نخورده و هزار سال فتح نشده باقی مانده بود .

  سرکارگر با صدای بلند گفت : چقدر طول می کشد بيندازیش ؟

  هيزم شکن گفت : فوقش دو ساعت .

  پس تمامش کن .

آرزو

مرد جوان هر چه دلش می خواست داشت .

هنوز يک آرزو مانده بود .

 پرسيد : الان نمی توانم تصميم بگيرم می توانم بعد استفاده کنم؟

 بلی .

 ارباب شماييد من فقط يک جنم .

 آخ جان .

 توی خيابان که می رفت دنبال ترانه ای می گشت که احساس خوش خودش را بيان

 کند .

با خودش زمزمه کرد : ای کاش يک سوسيس کوکتل بودم .

بابا آمده

مامان بابا کی می آيد ؟

گفت : خیلی زود .

جنگ تمام شده و ديگر جای نگرانی نيست.

مامان مامان کشتی آمده .

نردبانی انداختند .

سرانجام همه را پياده کردند .

شوهرش به ساحل رسيد .

ستوان گفت : اينجا را امضا کنيد .

زن تابوت را بغل کرده بود .

خدمتکار مخصوص

به کلفت تازه سفارش های لازم را می کرد .

شامش را سر ساعت شش بايد بخورد .

 گوشت گوساله حرفش را نزن .

 توی اتاق خودش دسر می خورد .

 ساعت هشت حمام می کند و زود می خوابد .

 کلفت که عقب عقب می رفت روی سگ به خواب رفته ای پا گذاشت .

 ارباب را کی می بينم ؟

 خانم خانه خنديد : همين الان ديدی .

 

قدرشناسی

 نور چراغ های خيابان در سرمای گزنده ی تاريکی گرمای دلپذيری داشت .

  انحنای نيمکت پارک با ستون فقرات خسته ی بی خانمان آشنا بود .

  پتوی پشمی کهنه ای که از دم در خانه ای برداشته بود گرمی خاصی به او

  می بخشيد .

  و جفت کفش هايی که امروز در سطل آشغال پيدا کرده بود به پايش می خورد .

  و وی همچنان به اين فکر می کرد که خدا جان زندگی چقدر زيباست . 

            

نابغه ی خنگ

باباش ميگه که پسرم تک و لنگه نداره .

نابغست .

هيچ دانشگاهی لياقت اونو نداره .

پسر : بابا .

پدر : جانم .

پسر : ی سوال بپرسم ؟

پدر : بپرس پسرم .

پسر : دو دو تا چند تا ميشه !؟

شعبده باز

 شعبده باز بزرگ باورش نمی شد که همسرش به او خيانت کند .

  خشم او را فرا گرفت و نقشه ی انتقام گرفت .

  همسرش برای اجرای آخرشان روی صحنه به داخل جعبه خزيد .

  شعبده باز بزرگ در واقع وقتی تردستی می کرد حريف نداشت .

  وقتی آخرين شمشير جعبه را سوراخ کرد صدای جيغ وحشتناکی شنيدند .

  شعبده باز گفت: اجی مجی .

ایستگاه اتوبوس

  يک بليط برای جهنم بدهيد .

  شرمنده ام همه مسيرهای جنوب از قبل پر شده .

  امشب هيچ وسيله ای حرکت نمی کند ؟

  يک اتوبوس داريم که در جهت مخالف می رود .

  جای خالی دارد ؟

  تا دلت بخواهد .

  مسيرش طولانی است ؟

  خيلی نه اما شايد دلت بخواهد يک کتاب خوب هم همراه خودت ببری .

  شنيده ام اين سفر ملال آور است .

                                             

لقمه ی دیر هنگام

دزد خوشحال بود که ساعات کارش کم است .

يک روز صبح از زير حفاظی خزيد و وارد خانه ای شد .

جنس های سبک وزن و قيمتی را توی ماشين خودش پر کرد .

آخرين باری که رفت تو به لقمه غذای جلو تلويزيون که به وی چشمک می زد دست برد

و آن را خورد .

غافل از اينکه لقمه آلوده به مرگ موش بود .

بخت دوباره

عشق او رفته بود .

از شدت نا اميدی خود را از پل پرت کرد .

از قضا چند متر دورتر دختری به قصد خودکشی شيرجه زد .

دو تايی وسط آسمان همديگر را ديدند .

چشم در چشم هم دوختند .

کيميای وجودشان جرقه ای زد .

عشق واقعی بود .

فهميدند .

سه پا با آب فاصله داشتند . 

                 

در باغ

در باغ که ايستاده بود او را ديد که به طرفش می دوید .

 تينا! گل من ! عشق من !

سرانجام گفت.

ای وای تام .

 تينا ! گل من .

تام من هم دوستت دارم .

تام به او رسيد زانو زد و به سرعت او را کنار زد .

گل من ! پا گذاشته ای روی گل من .

گل رز برنده ام . 

عشق پرشور

عشاق چراغ جادو را در ساحل پيدا کردند .

 جن چراغ گفت : اگر آزادم کنيد يک آرزوی هر کدامتان را برآورده می کنم.

 دختر به پسر نگاه کرد و گفت : دلم می خواهد تا آخر دنيا عاشق هم باشيم.

پسر به دريا چشم دوخت و گفت : دلم می خواهد دنيا به آخر برسد.