هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست

عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست

 

هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود

آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست

 

در حریمش بار دارم لیک در بیرون در

کرده‌ام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست

 

دل به پیغام وفا هر کس که می‌آرد ز یار

می‌دهم تسکین و می‌دانم که حرف یار نیست

 

گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ

کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست

 

سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو

گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست

 

هاتف اصفهان


 

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت

سرمست همی‌گشت به بازار مرا یافت

پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید

بگریختم از خانه خمار مرا یافت

بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس

پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت

گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابد

آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت

ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست

وی بخت که آن طره طرار مرا یافت

دستار ربود از سر مستان به گروگان

دستار برو گوشه دستار مرا یافت

من از کف پا خار همی‌کردم بیرون

آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت

از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند

وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت

من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله

امروز مه اندر بن انبار مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیدست

اندر پی من بود به آثار مرا یافت

چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان

آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت

آن کس که به گردون رود و گیرد آهو

با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت

در کام من این شست و من اندر تک دریا

صاید به سررشته جرار مرا یافت

جامی که برد از دلم آزار به من داد

آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت

این جان گران جان سبکی یافت و بپرید

کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار

کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت

 

دیوان شمس

 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو  

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت  

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم  

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو 

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت  

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد  

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو 

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد  

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است  

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد  

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو 

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال  

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو 

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست  

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو 

 

مولوی/ دیوان شمس

 

 

اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی  

به تبریز آمدی این دم بیابان را بپیمودی 

بپر ای دل که پر داری برو آن جا که بیماری  

نماندی هیچ بیماری گر او رخسار بنمودی 

چه کردی آن دل مسکین اگر چون تن گران بودی  

اگر پرش ببخشیدی بر او دلبر ببخشودی 

دریغا قالبم را هم ز بخشش نیم پر بودی  

که بر تبریزیان در ره دواسپه او برافزودی 

مبارک بادشان این ره به توفیق و امان الله  

به هر شهری و هر جایی به هر دشتی و هر رودی 

دلم همراه ایشان شد که شبشان پاسبان باشد  

اگر پیدا بدی پاسش یکی همراه نغنودی 

بپرید ای شهان آن سو که یابید آنچ قسمت شد  

نحاسی را ز اکسیری ایازی را ز محمودی 

روید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحق  

روان باشید همچون مه به سوی برج مسعودی 

به برج عاشقان شه میان صادقان ره  

که از سردان و مردودان شود جوینده مردودی 

بپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانی  

گرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودی 

در احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شه  

اگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودی 

برون از نور و دود است او که افروزید این آتش  

از این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودی 

دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی؟  

بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی 

نه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودی  

چو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودی 

در آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهن  

که گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودی 

چه آسان می‌شود مشکل به نور پاک اهل دل  

چنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودی 

ز شمس الدین شناس ای دل چو بر تو حل شود مشکل  

تجلی بهر موسی دان به جودی که رسد جودی

 

مولوی/ دیوان شمس

 

 

رو رو که نه‌ای عاشق ای زلفک و ای خالک  

ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک 

با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک  

بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک 

ای نازک نازک‌دل دل جو که دلت ماند  

روزی که جدا مانی از زرک و از مالک 

اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی  

دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک 

تو رستم دستانی از زال چه می‌ترسی  

یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک 

من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد  

بر چرخ همی‌گشتی سرمستک و خوش حالک 

می‌گشتی و می‌گفتی ای زهره به من بنگر  

سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک 

درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم  

رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک 

بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو  

بگذار منجم را در اختر و در فالک 

من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم  

من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک 

با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر  

می‌گفت به زیر لب لا تخدعنی والک 

می‌گفتم و می‌پختم در سینه دو صد حیلت  

می‌گفت مرا خندان کم تکتم احوالک 

خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو  

نی بلبل قوالی درمانده در این قالک

 

مولوی/ دیوان شمس 

 

 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

 کایینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

 

حافظ

 

این نیز بگذرد

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

سیف فرغانی

 

 

گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من زان خودم چنانکه هستم هستم

 

خیام

 

 

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد…

سیف فرقانی

 

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشي که کني ياد مرا
کاین من بودم که بي‌قرارت کردم

عطار

 

 

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن...

 

هر دل که پریشان شود از ناله ی بلبل

در دامنش آویز که با وی خبری هست...

عرفی شیرازی

یلدا

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل درین خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق نگویید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم 

چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه  

ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم 

زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود  

گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم 

تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم  

با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم 

اصل تویی من چه کسم آینه‌ای در کف تو  

هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم 

تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو  

چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم 

بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من  

ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم 

دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم  

هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم 

دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی  

تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم 

لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من  

شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم  

مولوی

 

 

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را  

اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را 

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این  

روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را 

هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد  

چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را 

من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن  

گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را 

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس  

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را 

وقتی درآیی تا میان دستی و پایی می‌زدم  

اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را 

امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم  

آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را 

گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی  

کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را 

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او  

آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را 

سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو  

ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را

 

غزلیات سعدی

 

 

چه روی و موی و بناگوش و خط و خالست این  

چه قد و قامت و رفتار و اعتدالست این 

کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد  

به دیگری نگرد یا به خود محالست این 

کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم  

جواب داد که در غایت کمالست این 

نماز شام به بام ار کسی نگاه کند  

دو ابروان تو گوید مگر هلالست این 

لبت به خون عزیزان که می‌خوری لعلست  

تو خود بگوی که خون می‌خوری حلالست این 

چنان به یاد تو شادم که فرق می‌نکنم  

ز دوستی که فراقست یا وصالست این 

شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب  

ولی ز فکر تو خواب آیدم خیالست این 

درازنای شب از چشم دردمندان پرس  

عزیز من که شبی یا هزار سالست این 

قلم به یاد تو در می‌چکاند از دستم  

مداد نیست کز او می‌رود زلالست این 

کسان به حال پریشان سعدی از غم عشق  

زنخ زنند و ندانند تا چه حالست این

 

سعدی  

 

 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت  

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت 

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم  

پرده برانداختی کار به اتمام رفت 

ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت  

سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت 

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق  

خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت 

عارف مجموع را در پس دیوار صبر  

طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت 

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی  

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت 

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت  

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت 

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان  

راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت 

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی  

می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

 

سعدی 

 

حافظ

ابر آذاری برآمد، باد نوروزی وزید

وجه می خواهم ز مطرب که می گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت

باده و گل از بهای خرقه می باید خرید

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

با لبی و صدهزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من دبدم که دبد

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

رنج نخست

خلید خار درشتی به پای طفلی خرد

بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است

ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی به دفتر عمر

نخوانده‌ای و به چشم تو راه و چاه، یکیست

ز پای، چون تو در افتاده‌اند بس طفلان

نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست

ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی

خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست

دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند

کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست

ز عهد کودکی، آماده‌ی بزرگی شو

حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست

بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست

تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست

چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای

چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست

هزار کوه گرت سد ره شوند، برو

هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست

"پروین اعتصامی"

 

تا نیست نگردی، ره هستت ندهند  

این مرتبه با همت پستت ندهند 

چون شمع قرار سوختن گر ندهی  

سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

 

شیخ بهایی 

 

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست  

وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست 

حال متکلم از کلامش پیداست  

از کوزه همان برون تراود که در اوست

 

شیخ بهایی 

 

آن دل که تواش دیده بدی، خون شد و رفت  

و ز دیده‌ی خون گرفته، بیرون شد و رفت 

روزی، به هوای عشق، سیری می‌کرد  

لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت

 

شیخ بهایی 

 

گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار  

جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار 

گفتا که بهائی، این فضولی بگذار  

جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار

 

شیخ بهایی 

 

از ذوق صدای پایت، ای رهزن هوش  

وز بهر نظاره‌ی تو ای مایه‌ی نوش 

چون منتظران به هر زمانی صد بار  

جان بر در چشم آید و دل بر در گوش

 

شیخ بهایی

 

ای آنکه دلم غیر جفای تو ندید  

وی از تو حکایت وفا کس نشنید 

قربان سرت شوم، بگو از ره لطف  

لعلت، به دلم چه گفت کز من برمید

 

شیخ بهایی 

 

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌است

در بند سر زلف نگاری بوده‌است

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستیست که بر گردن یاری بوده‌است

 

خیام

خیام

افلاک که جز غم نفزایند دگر

ننهند به جا تا نربایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه می کشیم نایند دگر

*

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صدهزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

*

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سربسریم

 

پ.ن. ۱: این دوبیتی آخر تقدیم به لاک پشت عزیز که فردا امتحان داره!

پ.ن. ۲: من نمی دونم که قبلا چه شعرهایی از خیام رو اینجا گذاشته بودیم، از طرفی قطعا دوباره و چندباره خوندنشون هم خالی از لطف نیست!

 

مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب  

به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب 

مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا  

نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب 

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا  

بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب 

شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی  

کشیدم محنت صد ساله هجر از دوش تا امشب 

شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما  

به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب 

چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد  

گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب 

ندارم طاقت هجران چو شب‌های دگر هاتف  

چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب 

 

هاتف اصفهانی

 

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش  

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش 

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند  

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش 

جای آن است که خون موج زند در دل لعل  

زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش 

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود  

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش 

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری  

بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست  

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش 

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل  

جانب عشق عزیز است فرومگذارش 

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه  

به دو جام دگر آشفته شود دستارش 

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود  

نازپرورد وصال است مجو آزارش 

 

حافظ

 

 

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من  

ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من 

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من  

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من 

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو  

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من 

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان  

این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من 

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان  

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من 

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر  

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من 

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او  

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من 

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان  

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من 

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو  

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

 

مولوی 

 

گوش کنید. (آلبوم دریای بی پایان/ سالار عقیلی)

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد  

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد 

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد  

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد 

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل  

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد 

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر  

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد 

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی  

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد 

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید  

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد 

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت  

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد 

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود  

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد 

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود  

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

حافظ 

 

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود  

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود 

از دماغ من سرگشته خیال دهنت  

به جفای فلک و غصه دوران نرود 

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند  

تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است  

برود از دل من و از دل من آن نرود 

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت  

که اگر سر برود از دل و از جان نرود 

گر رود از پی خوبان دل من معذور است  

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود 

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان  

دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

 

حافظ

 

غم پرست

 تو می روی و دل ز دست می رود
 مرو که با تو هر چه هست می رود
 دلی شکستی و به هفت آسمان
 هنوز بانگ این شکست می رود
 کجا توان گریخت زین بلای عشق
 که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
 که جام ما شکست و مست می رود
 از آن فراز و این فرود غم مخور
 زمانه بر بلند و پست می رود
 بیا که جان سایه بی غمت مباد
 وگرنه جان غم پرست می رود
 شب غم تو نیز بگذرد ولی
 درین میان دلی ز دست می رود

ه.الف.سایه

 

 

آه درد مرا دوا که کند؟  

چاره‌ی کارم ای خدا که کند؟ 

چون مرا دردمند هجرش کرد  

غیر وصلش مرا دوا که کند؟ 

از خدا وصل اوست حاجت من  

حاجت من جز او روا که کند؟ 

من به دست آورم وصالش لیک  

ملک عالم به من رها که کند؟ 

دادن دل بدو صواب نبود  

در جهان جز من به این خطا که کند؟ 

لایق است او به هر وفا که کنم  

راضیم من به هر جفا که کند 

دی مرا دید، داد دشنامی  

این چنین لطف دوست با که کند؟ 

ای توانگر به حسن غیر از تو  

جود با همچو من گدا که کند؟ 

وصل تو دولتی‌ست، تا که برد؟  

ذکر تو طاعتی‌ست، تا که کند 

جان به مرگ ار زتن جدا گردد  

مهرت از جان به من جدا که کند؟ 

سیف فرغانی از سر این کوی  

چون تو رفتی حدیث ما که کند؟ 

 

سیف فرغانی

 

 

گفتم که روي خوبت از من چرا نهان است؟

گفتا تو خود حجابي ور نه رخم عيان است

 

گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟

گفتا نشان چه پرسي آن کوي بي نشان است

 

گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادماني

گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است

 

گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را کي ناله يا فغان است

 

گفتم فراق تا کي ؟ گفتا که تا تو هستي!

گفتم نفس همين است گفتا سخن همان است

 

گفتم که حاجتي هست؟ گفتا بخواه از ما

گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است

 

گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد

گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است

 

ملا محسن فيض کاشاني

 

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه  

اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه 

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟  

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه 

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه 

 

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد  

دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد 

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد  

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد 

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه 

 

روزی که برفتند حریفان پی هر کار  

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار 

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار  

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 

او خانه همی جوید و من صاحب خانه 

 

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو  

هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو 

در میکده و دیر که جانانه تویی تو  

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو 

مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه 

 

بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید  

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید 

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید  

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید 

دیوانه منم، من که روم خانه به خانه 

 

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید  

دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید 

تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید  

هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید 

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 

 

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست  

هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست 

امید وی از عاطفت دم به دم توست  

تقصیر خیالی به امید کرم توست 

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه 

 

شیخ بهایی

 

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست  

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست 

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست  

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند  

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست 

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش  

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست 

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است  

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب  

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست 

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو  

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست 

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود  

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست  

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست 

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است  

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست  

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

 

حافظ

 

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد  

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد 

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر  

بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد 

گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید  

که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد 

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست  

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد 

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی  

که سودها کنی ار این سفر توانی کرد 

تو کز سرای طبیعت نمی‌روی بیرون  

کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد 

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی  

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد 

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور  

به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد 

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی  

طمع مدار که کار دگر توانی کرد 

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی  

چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد 

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ  

به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد 

 

حافظ

 

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري


 

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری  

عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری 

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب  

به امیدی که در این ره به خدا می‌داری 

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن  

به از این دار نگاهش که مرا می‌داری 

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند  

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری 

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست  

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری 

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم  

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری 

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند  

سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

 

حافظ

 

عیدتون مبارک!

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

 

حافظ

توانا و ناتوان

 

در دست بانویی، به نخی گفت سوزنی

کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی

ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای

هر جا که میرسیم تو با ما چه میکنی

خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم

بنگر به روز تجربه تنها چه میکنی

هر پاره گی به همت من میشود درست

پنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی

در راه خویشتن، اثر پای ما ببین

ما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی

تو پایبند ظاهر کار خودی و بس

پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی

گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم

چون روز روشن است که فردا چه میکنی

جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ

با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی

خود بین چنان شدی که ندیدی مرا به چشم

پیش هزار دیده ی بینا چه میکنی

پندار، من ضعیفم وناچیز وناتوان

بی اتحاد من، توتوانا چه میکنی

 

پروین اعتصامی

 


پ.ن:

خیلی بدین که اینجارو آپ نمیکنید!... که میذارید گرد و خاک بشینه روش!... که این وبلاگو شوتش کردین اون ور!... خیلی دارین در حقش بی مهری میکنید!!! ...

خیلی غصه خوردم وقتی بعد یه هفته با کلی ذوق و شوق صفحه ی بلاگ رو باز کردم و دیدم که آپ دیت نشده!

نکنید این کارو خواهشا!!!

 

 

در صفت عشق مجنون

روزی که هوای پرنیان پوش           خلخال فلک نهاد بر گوش
سیماب ستارها در آن صرف شد ز آتش آفتاب شنگرف
مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب
آمد به دیار یار پویان لبیک زنان و بیت گویان
می‌شد سوی یار دل رمیده پیراهن صابری دریده
می‌گشت به گرد خرمن دل می‌دوخت دریده دامن دل
می‌رفت نوان چو مردم مست می‌زد به سر و به روی بر دست
چون کار دلش ز دست بگذشت بر خرگه یار مست بگذشت
بر رسم عرب نشسته آنماه بر بسته ز در شکنج خرگاه
آن دید درین و حسرتی خورد وین دید در آن و نوحه‌ای کرد
لیلی چو ستاره در عماری مجنون چو فلک به پرده‌داری
لیلی کله بند باز کرده مجنون گله‌ها دراز کرده
لیلی ز خروش چنگ در بر مجنون چو رباب دست بر سر
لیلی نه که صبح گیتی افروز مجنون نه که شمع خویشتن سوز
لیلی بگذار باغ در باغ مجنون غلطم که داغ بر داغ
لیلی چو قمر به روشنی چست مجنون چو قصب برابرش سست
لیلی به درخت گل نشاندن مجنون به نثار در فشاندن
لیلی چه سخن؟ پری فشی بود مجنون چه حکایت؟ آتشی بود
لیلی سمن خزان ندیده مجنون چمن خزان رسیده
لیلی دم صبح پیش می‌برد مجنون چو چراغ پیش می‌مرد
لیلی به کرشمه زلف بر دوش مجنون به وفاش حلقه در گوش
ادامه نوشته

 

عاشقی از فرط عشق آشفته بود  

بر سر خاکی بزاری خفته بود 

رفت معشوقش به بالینش فراز  

دید او را خفته وز خود رفته باز 

رقعه‌ای بنبشت چست و لایق او  

بست آن بر آستین عاشق او 

عاشقش از خواب چون بیدار شد  

رقعه برخواند و برو خون بار شد 

این نوشته بود کای مرد خموش  

خیز اگر بازارگانی سیم گوش  

ور تو مرد زاهدی، شب زنده باش  

بندگی کن تا به روز و بنده باش 

ور تو هستی مرد عاشق، شرم‌دار  

خواب را با دیده‌ی عاشق چه کار 

مرد عاشق باد پیماید به روز  

شب همه مهتاب پیماید ز سوز 

چون تو نه اینی نه آن، ای بی‌فروغ  

می‌مزن در عشق ما لاف دروغ 

گر بخفتد عاشقی جز در کفن  

عاشقش گویم، ولی بر خویشتن 

چون تو در عشق از سر جهل آمدی  

خواب خوش بادت که نااهل آمدی 

 

(عطار/ منطق‌الطیر / بیان وادی معرفت)

 

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست  

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست 

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان  

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین  

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟ 

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند  

کافر عشق بود گر نشود باده پرست 

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر  

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست 

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم  

گر از خمر بهشت است وگر باده مست 

خنده جام می و زلف گره گیر نگار  

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

حافظ

 

 

دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست  

خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست 

تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد  

هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست 

در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست  

و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست 

آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هست  

وان چه سحرست که در غمزه فتان تو نیست 

آب حیوان نتوان گفت که در عالم هست  

گر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست 

از خدا آمده‌ای آیت رحمت بر خلق  

وان کدام آیت لطفست که در شأن تو نیست 

گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ  

به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست 

تو کجا نالی از این خار که در پای منست  

یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست 

دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب  

عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست  

آخر ای کعبه مقصود کجا افتادی  

که خود از هیچ طرف حد بیابان تو نیست 

گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد  

ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست 

سعدی از بند تو هرگز به درآید هیهات  

بلکه حیفست بر آن کس که به زندان تو نیست  

 

سعدی

 

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

 

محتسب در نیم شب جایی رسید  

در بن دیوار مستی خفته دید 

گفت هی مستی چه خوردستی بگو  

گفت ازین خوردم که هست اندر سبو 

گفت آخر در سبو واگو که چیست  

گفت از آنک خورده‌ام گفت: این خفیست 

گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن  

گفت آنک در سبو مخفیست آن 

دور می‌شد این سال و این جواب  

ماند چون خر محتسب اندر خلاب 

گفت او را محتسب هین آه کن  

مست هوهو کرد هنگام سخن 

گفت گفتم آه کن هو می‌کنی  

گفت من شاد و تو از غم منحنی 

آه از درد و غم و بیدادیست  

هوی هوی می‌خوران از شادیست 

محتسب گفت این ندانم خیز خیز  

معرفت متراش و بگذار این ستیز 

گفت رو تو از کجا من از کجا  

گفت مستی خیز تا زندان بیا 

گفت مست ای محتسب بگذار و رو  

از برهنه کی توان بردن گرو 

گر مرا خود قوت رفتن بدی  

خانه‌ی خود رفتمی وین کی شدی 

من اگر با عقل و با امکانمی  

همچو شیخان بر سر دکانمی

 

مثنوی معنوی/دفتر دوم

 

گر به تو افتدم نظر...

 

 (شعری که سها تو پست قبل نوشت... به روایتی دیگر...)

 

گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو

شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان

قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو

مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو

از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم

مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو

در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو

 

طاهرای کاشانی

در هندوستان معروف به شاه طاهر دکنی بوده است واز گویندگان عصر صفویه و معاصر شاه عباس.این شعر راباکمی اختلاف از دیگران نیز نقل کرده اند.

 

خبرت هست؟

 

خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا  

گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا 

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب 

سرسودای تو دارم غم سرنیست مرا 

بی‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم  

غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا 

 

امیر خسرو دهلوی

همه دردم

 

همه دردم، همه داغم، همه عشقم، همه سوزم

همه در هم گذرد هر مه و سال وشب و روزم

وصل و هجرم شده آسان همه از دولت هجرت

چه بخندم، جه بگریم، چه بسازم، چه بسوزم

گفتنی نیست که گویی، ز فراقت به چه حالم

حیف و صد حیف که دور از تو ندانی به چه روزم

دست و پایم تپش دل همه از کار فکنده

چشم بر جلوه ی دیدار نیفتاده هنوزم

" رضیم " جمله آفاق فروزان ز چراغم

همچو مه چشم به دریوزه ی خورشید ندوزم 

 

رضی الدین آرتیمانی

 

دل هر که صید کردی

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

 

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

 

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

 

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

 

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

 

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

 

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

 

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

 

غزلیات سعدی

گاه از تو و، گاه از من

 

این کاخ که می بینی، گاه از تو و، گاه از من

جاوید نخواهد ماند، خواه از تو و خواه از من 

گردون چو نمی گردد بر کام کسی هرگز

گیرم که تواند بود مهر از تو و، ماه از من 

گر هیچ نبازی، باز چون هیچ نخواهی برد 

رنجی ز چه زین شطرنج، فرزین ز تو شاه از من 

کبکی به هزاری گفت: پیوسته بهاری نیست 

این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من 

با خویش در افتادیم، تا ملک زکف دادیم 

از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من

نه تاج کیانی ماند، نه افسر ساسانی 

"افسر" ز چه نالانی، تاج از تو کلاه از من

 

افسر سبزواری 

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر

 

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست

هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم

زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر

گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

 

ابوالقاسم فرهنگ شیرازی

 

راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را  

راندی ز نظر، چشم بلا دیدۀ ما را               این چشم کجا بود ز تو، دیدۀ ما را 

سنگی نفتد این طرف از گوشۀ آن بام         این بخت نباشد سر شوریدۀ ما را 

مردیم به آن چشمۀ حیوان که رساند          شرح عطش سینه‌ی تفسیدۀ ما را 

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند               این عرصه‌ی شترنج فرو چیدۀ ما را 

هجران کسی،کرد به یک سیلی غم کور     چشم دل از تیغ نترسیدۀ ما را 

ما شعلۀ شوق تو به سدحیله نشاندیم       دامن مزن این آتش پوشیدۀ ما را 

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند                  خرسند کن از خود دل رنجیدۀ ما را 

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی       پاشید نمک، جان خراشیدۀ ما را 

غزلیات. وحشی بافقی

نگرانیم هنوز...

 

 ما بدان قامت و بالا، نگرانیم هنوز 

وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز 

جز تو یاری نگرفتیم و، نخواهیم گرفت 

بر همان عهد که بودیم، برآنیم هنوز 

به امید تو شب خویش برآریم به روز

 آن جفا دیده که بودیم، همانیم هنوز 

ای دریغا! که پس از آن همه جان بازی ها 

بر سوی کوی تو، بی نام و نشانیم هنوز 

دیگران وادی عشق تو به پایان بردند 

ما به یاد تو، دراین دشت دوانیم هنوز 

آرمیدند همه در حرم حرمت ما 

ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز 

ما از این چرخ کهن گرچه بسی پیرتریم 

همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز 

اوستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب" 

با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز 

  

ادیب نیشابوری

 

در صفت زیبایی زلیخا

 

چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنج که در گنجینه بودش از سخن گنج
که در مغرب زمین شاهی بناموس همی زد کوس شاهی، نام تیموس
همه اسباب شاهی حاصل او نمانده آرزویی در دل او
ز فرقش تاج را اقبال‌مندی ز پایش تخت را پایه‌ی بلندی
فلک در خیلش از جوزا کمربند ظفر با بند تیغش سخت‌پیوند
زلیخا نام، زیبا دختری داشت که با او از همه عالم سری داشت
نه دختر، اختری از برج شاهی فروزان گوهری از درج شاهی
نگنجد در بیان وصف جمالش کنم طبع آزمایی با خیالش
ز سر تا پا فرود آیم چو مویش شوم روشن ضمیر از عکس رویش
ز نوشین لعلش استمداد جویم ز وصفش آنچه در گنجد بگویم
قدش نخلی ز رحمت آفریده ز بستان لطافت سر کشیده
ز جوی شهریاری آب خورده ز سرو جویباری آب برده
به فرقش موی، دام هوشمندان ازو تا مشک، فرق، اما نه چندان
فراوان موشکافی کرده شانه نهاده فرق نازک در میانه
ز فرق او، دو نیمه نافه را دل وز او در نافه کار مشک، مشکل
فرو آویخته زلف سمن‌سای فکنده شاخ گل را سایه در پای
دو گیسویش دو هندوی رسن‌ساز ز شمشاد سرافرازش رسن‌باز
فلک درس کمالش کرده تلقین نهاده از جبینش لوح سیمین
ز طرف لوح سیمینش نموده دو نون سرنگون از مشک سوده
به زیر آن دو نون، طرفه دو صادش نوشته کلک صنع اوستادش
ادامه نوشته

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم  

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر  

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم 

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم  

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم  

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم  

قد برافراز که از سرو کنی آزادم 

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را  

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم 

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه 

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس  

تا به خاک در آصف نرسد فریادم 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی  

من از آن روز که دربند توام آزادم 

 

(حافظ)

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

خیام 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

منم دیگه گیر دادم به حافظ؟!

بابت مطلب قبل معذرت می خوام! لاک پشت اغفالم کرد! البته قول نمی دم اگه زیاد اینجا خاک بگیره دفعه بعد دستور آشپزی ننویسم!!

موش و گربه

موش و گربه
اگر داري تو عقل و دانش و هوش بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني که در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربه‌ي منظوم گوش کن همچو دُر غلطانا
از قضاي فلک يکي گربه بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سينه‌اش چو سپر شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي شير از وي شدي گريزانا
***
ادامه نوشته

خیام

آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ کسی راز همی نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
پیمانه عمر ما است می پیمایند
*
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
*
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
*
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
*
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند

مناظره خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجائی بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خامست بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چکار است
بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

ادامه نوشته

یکی درد و یکی درمان پسندد                        یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران                   پسندم آنچه را جانان پسندد

 

بابا طاهر عریان

 

 

 

شیرین و فرهاد

خوشا عشق خوش آغاز خوش انجام همه ناکامی اما اصل هر کام
خوشا عشق و خوشا عهد خوش عشق خوشا آغاز سوز آتش عشق
اگر چه آتش است و آتش افروز مبادا کم که خوش سوزیست این سوز
چه خوش عهدیست عهد عشقبازی خصوصا اول این جان گدازی
هر آن شادی که بود اندر زمانه نهادند از کرانه در میانه
چو یکجا جمع شد آن شادی عام شدش آغاز عشق و عاشقی نام
بتان کاردان خوبان پرکار در آغاز وفا یارند وخوش یار
ولیکن از دمی فریاد فریاد که عشق تازه گردد دیر بنیاد
چو دید از دور شیرین عاشق نو سبک در تاخت گلگون سبکرو
به آنجانب که می‌شد در تک و تاز به جای گردش از ره خاستی ناز
به راه آن غبار توتیاسای همه تن چشم مرد حیرت افزای
عنان را سست کرده لعبت مست که آن مسکن بر آن آسان زند دست
به خنده مصلحت دیدی فریبش که چون غارت کند صبر و شکیبش
اداها در بیان دلربایی نگه‌ها گرم حرف آشنایی
به هر گامی که گلگون برگرفتی اسیر نو نیازی درگرفتی
به استقبال هر جولان نازی دوانیدی برون خیل نیازی
کشش بود از دو جانب سخت بازو به میزان محبت هم ترازو
ز سویی حسن در زور آزمایی ز سویی عشق در زنجیر خایی
از آن جانب اشارتها که پیش آی وز این سو خاکساری ها که کو پای
از آنسو تیغ ناز اندر کف بیم وز اینجانب سر اندر دست تسلیم

 

شیرین و فرهاد

وحشی بافقی

خیال روی تو...

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم  

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم 

سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم  

منم ز عالم و این گوشه معین چشم 

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو 

 ز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم 

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت  

گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم 

نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت  

اگر رسد خللی خون من به گردن چشم 

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش  

به راه باد نهادم چراغ روشن چشم 

به مردمی که دل دردمند حافظ را  

مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست


داشتم فکر می کردم چه خوب می شه اگه شب یلدا همه یکی یه فال حافظ پست کنن. موافقین؟!

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد  

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن  

همچو کسان بی‌گنه روی به آسمان مکن 

رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنی  

بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن 

باده خاص خورده‌ای جام خلاص خورده‌ای  

بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن 

چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقان  

چشم خمار کم گشا روی به ارغوان مکن 

چون سر صید نیستت دام منه میان ره  

چونک گلی نمی‌دهی جلوه گلستان مکن 

غم نخورد ز رهزنی آه کسی نگیردش  

نیست چنان کسی کی او حکم کند چنان مکن 

خشم گرفت ابلهی رفت ز مجلس شهی  

گفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن 

خشم کسی کند کی او جان و جهان ما بود  

خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن 

بند برید جوی دل آب سمن روا نشد  

مشعله‌های جان نگر مشغله زبان مکن

مولوی

گوش کنید. (باصدای علیرضا عصار/از آلبوم نهان مکن)

پ.ن:

راستش من این شعر رو بیشتر به خاطر مصرع دوم دوست دارم! منو یاد :-" ( مسنجر) میندازه!

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

 خیام

 

 

شاملو یه کاست (یا سی دی) داره که رباعیات خیام رو خونده و شجریان هم رباعیات رو به صورت آواز اجرا کرده. اگه اهل حال باشین شدیدا خریدن و گوش دادنشو توصیه می کنم.

 

افسوس  که   بی فایده   فرسوده   شديم

وز داس  سپهر سرنگون  سوده   شديم

دردا   و   ندامتا   که   تا   چشم   زديم

نابوده   بکام    خويش   نابوده    شديم

خیام 

از  آمدن   و   رفتن    ما   سودی   کو

وز   تار   وجود   عمر ما   پودی   کو

در   چنبر  چرخ  جان   چندين   پاکان

می سوزد و خاک  می شود  دودی   کو

 خیام

این غافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد.
 
خیام

چه مستی اســـــــت ندانم که رو به ما  آورد

 که بود ســــــاقی و این باده  از  کجــــا  آورد

چه راه می زند  این مطــــــرب مقام شناس

که در مـیــــــــــان غزل  قول  آشــــــــنا  آورد

تو نیز باده به چنــــــــگ  آر و راه  صحــرا گیر

که مرغ نغمه سرا ســــاز خوش نـــــــوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بــســــــته مکن

که باد صبح نســــــــیم گره گشـــــــــا  آورد

رسیدن  گل و نسترن  به خیر و  خوبی باد

بنفشه شاد  و  کش  آمد سمن  صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده  طرب  از  گلشـــــــــــن سبا  آورد

علاج ضعف دل ما کرشـــــمه ساقی ست

بر آر سر که طبیـــــــب آمــــــــد و دوا آورد

مرید پیر مغــــانم ز من مرنج ای شــــــیخ

چرا که وعـــــــــده تو کردی و او بجـــا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشــــکری نازم

 که حمله بر من درویــــــــش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنـــــــون به طوع کند

که التجـــــــا به در دولـــــــــــت شما آورد

یادمان  باشـد  از امروز خطــایی نکنیـم

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانـه شکستن هنـر انسـان نیست

گرشکستیم زغفلت من و مایی  نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی  را  چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیــم

یادمــان باشد اگر خاطرمان تنهــا مانــد

طلب عشق زهر بی سر و پایی  نکنیم