باور

اور نمی‌کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی‌کنم
تا همدم من است نفس‌های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟


آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می‌شود ؟


در من چه وعده‌هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می‌شود ؟


آخر چگونه این همه عشاق بی‌شمار
آواره از دیار
یک روز بی‌صدا
در کوره راه‌ها همه خاموش می‌شوند ؟


باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می‌شوند ؟


باور نمی‌کنم که عشق نهان می‌شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی‌اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی‌تپد
نفرین بر این دروغ دروغ هراسناک


پل می‌کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند


در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می‌شود


این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می‌شود


تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می‌تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟


بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی‌کنم


می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است


سیاوش کسرایی

و آغوشت اندک جایی برای زیستن

لبانت

به ظرافتِ شعر
شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورتِ انسان درآید.

و گونه‌هایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپی‌خانه‌های دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!

و چشمانت رازِ آتش است.

و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.

دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.

پیشانی‌ات آینه‌یی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن می‌نگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود.

 

شاملو

روزگار غریبیست نازنین!

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.

               عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
        به سوخت‌بارِ سرود و شعر
                                         فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

               نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

               شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

               خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد


شاملو

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود


فروغ فرخزاد

شاید

شاید که باقی روز

این تلفن مدام زنگ بزند

و کسی گوشی را برندارد

شاید این فنجان چای

سرد شود

باقی سیگارم را باد بکشد

زیر سیگاری پر شود از سری خاکستری

شاید آن ها که مرا می برند

با خود بگویند بدبخت

شعرش ناتمام ماند

اما من

خوشبخت تر از آنم که تمام شود همه چیز

چیزهایی هست

بیرون از این شعر

و تو

فراموش نمی کنی

چه قدر

دوستت داشته ام

شهاب مقربین

-- برای ا.

سوختن، ساختن

سوختن

در این تمنای محال

ابلهانه است!

دستم را بگیر!

در کوچه های همین دیو و دد

بگردانم

ملول؟!

نیستم.

اما بیا

زیر این برج مسخره

قدری بایستیم

این جا نجیب خانه باد است

و این نجیبه ها

که بر نوک این نیزه ها

به رقص مشغولند

عشوه ملی

حراج می کنند

نمی بینی؟!

هرچند ساختن ابلهانه تر است

اما، ما

تن می دهیم به هرزگی این شهر

با جوی های مصفاش

که بی دریغ

تزریق می کنند لجن را

در رگ این معتاد

سوختن

در این تمنای محال؟!

هرگز!

چنین گفت:

مردی که نام دیگرش زرتشت بود.

 

"حافظ موسوی"

هوا را از من بگیر، خنده ات را نه

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را كه می كاری ،
آبی را كه به ناگاه
در شادی تو سرریز میكند ،
موجی ناگهانی از نقره را
كه در تو می زاید .
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
كه دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،
اما خنده ات را كه رها می شود
و پرواز كنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید
عشق من ، خنده تو
در تاریك ترین لحظه ها می شكفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته .
خنده تو ، در پاییز
در كنار دریا
موج كف آلوده اش را
باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را می خواهم
چون گلی كه در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
كشورم كه مرا می خواند .
بخند بر شب
بر روز ،
بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم می گشایم و می بندم ،
آن گاه كه پاهایم میروند و باز می گردند ،
نان را ،
هوا را ،
روشنی را ،
بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...

پابلو نرودا

حیف نیست...

حیف نیست

بهار باشد

تو نباشی!

از بس غلتید

تخته سنگ سیزیف

به سنگریزه بدل شد

فردا آمدنی است

حرفی در میان نیست

اما از کجا در ارابه او ما نیز بوده باشیم.

برخیز و بیا

برخیز و به جاده نگاه نکن

که همیشه خود را به تاریکی می زند

فهمیده ام هرکس چراغ جاده خود باید بوده باشد

زندگی!

چقدر سر به سرم می گذاری

خودی به نظر می رسی

با تو که قهر می کنم می فهمم که مرا نمی شناسی

حیف نیست

بهار

از سر اتفاق بغلتد در دستم

آن وقت

تو نباشی!


شمس لنگرودی

وهم

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانم؟

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....

کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!

 «حسین پناهی»

آه آقای «ر»؛ گربه ملوس... تو محکومی تا صبح هزار بار این مسیر را بروی و هرگز نرسی به آن محبوب. آخر پدر و مادرت خوابیده اند توی آن اتاق. همه ی خوهران و برادرانت خوابیده اند توی حیاط. همه کس و کار پروین هم خوابیده اند توی حیاطشان. و مگر ضخامت این سقف ها چقدر است؟ نازک تر از سفال. هر تکان کوچکی آشفته می کند خواب اینهمه را. کافی است فقط یک نفر بیدار شود و بگوید: دزد!
نه. تو محکومی فقط نامه بنویسی.
بیا گربه ملوس.. اینقدر تا صبح مرنو نکش از ته جگر! قلم بردار... بنویس... او بیست و پنج صفحه می نویسد، تو سی صفحه بنویس!
بردار قلم را!
بنویس...

«وردی که بره ها می خوانند»
رضا قاسمی

هجرانی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پُشتِ سمندی
                    گویی
                         نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه‌یی بیهوده است.

 

بوی پیرهنت،
این‌جا
و اکنون. ــ

 

کوه‌ها در فاصله
                  سردند.
دست
      در کوچه و بستر
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
       رَج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت
فقط. ــ
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

 کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد

فروغ

...تو سخن می گویی من نمی شنوم
تو سکوت می کنی
من فریاد می زنم
با منی با خود نیستم
و بی تو خود را در نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکین ام بدهد...

احمد شاملو

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
*
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زنده گی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
*
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

احمد شاملو

یلدا

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل درین خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق نگویید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

برف

زردها بی خود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
وازانا پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار.


  نیما یوشیج

تو نیستی که ببینی

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

"فریدون مشیری"

 

این شعر همیشه منو به یاد پدرم می اندازه...

حافظ

ابر آذاری برآمد، باد نوروزی وزید

وجه می خواهم ز مطرب که می گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت

باده و گل از بهای خرقه می باید خرید

گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

با لبی و صدهزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من دبدم که دبد

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

بر سرمای درون

همه 

لرزش دست و دلم

از آن بود که

عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست.

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و دنج رهایی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت پیدا نیست.

«احمد شاملو»

رنج نخست

خلید خار درشتی به پای طفلی خرد

بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست

بگفت مادرش این رنج اولین قدم است

ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست

هنوز نیک و بد زندگی به دفتر عمر

نخوانده‌ای و به چشم تو راه و چاه، یکیست

ز پای، چون تو در افتاده‌اند بس طفلان

نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست

ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی

خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست

دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند

کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست

ز عهد کودکی، آماده‌ی بزرگی شو

حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست

بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست

تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست

چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای

چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست

هزار کوه گرت سد ره شوند، برو

هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست

"پروین اعتصامی"

مرگ رنگ

 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

  سهراب سپهری

خیام

افلاک که جز غم نفزایند دگر

ننهند به جا تا نربایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه می کشیم نایند دگر

*

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صدهزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

*

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سربسریم

 

پ.ن. ۱: این دوبیتی آخر تقدیم به لاک پشت عزیز که فردا امتحان داره!

پ.ن. ۲: من نمی دونم که قبلا چه شعرهایی از خیام رو اینجا گذاشته بودیم، از طرفی قطعا دوباره و چندباره خوندنشون هم خالی از لطف نیست!

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جویبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چونان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگرگونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

شاملو

آدم برفی

دارم کم کم ذوب می شوم
شلپ شلپ
فرو می چکم
مردم کج شدن دماغ هویجیم را می بینند
و می خندند
بهم سقلمه می زنند که:
«صاف کن دماغت را»
مرا می بینند که ابلهانه نگاهشان می کنم
پوزخندی می زنند و رد می شوند
نمی پرسند از خودشان که
چه می گذرد درون این آدم برفی غمگین تنها
که این گوشه افتاده است
و دارد ذره ذره آب می شود.

*

این شعر رو چند وقت پیش گفتم. یکی از دوستام بهم توصیه هایی کرد راجع به این که چه جوری اصلاحش کنم. منتها نتونستم. تغییرش ندادم و فکر نمی کنم بعدا این کار رو بکنم. اگه باهاش ارتباط برقرار نکردین، بذارید پای بی سوادی من!

سلامی دوباره

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پر عشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

«فروغ فرخ زاد»

 

گوش کنید با صدای شکیبایی

مرگ رنگ

رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

سهراب سپهری

چون بریزی بحر را در کوزه ای-3

سالها از دوران دانشکده می شد. روزی در یک گالری با استاد فرانسوی خود روبرو شدم. شاگرد خود را دوست خطاب کرد. فاصله از میان برخاسته بود. جرات یافتم، و از او خواستم تا به کافه ای برویم و از رفته ها بگوییم. به گرمی پذیرفت. با هم به کافه ای رفتیم خلوت. قهوه ای خواستیم. و از هر دری سخنی راندیم. باب سخن گشوده بود که من عقده ها را گشایش خواستم. گفتم:

ــ استاد، روزی به کارگاه آمدید. منظره ای را گرته ریخته بودم با اندکی قرینه نگاری. گفتید قرینه را از میان ببر. و من بردم. اما به دل خشنود نبودم. من میان قرینه ها زیسته بودم. از خود می پرسیدم در قرینه سازی چه خرده ای است. شما بیگمان به خانه های ما پا نهاده اید.

ــ حرف از خانه های قدیم می زنید؟

ــ البته استاد، خانه هایی که معمارباشی ها کرده اند. "آرشیتکت" معنی خانه را نمی یابد. حجاب عقلی غرب دریچه چشم و روان او را فرو پوشیده است. باری، این خانه ها در قرینه سازی غوطه ورند. حیاط را ذوق قرینه شالوده ریخته است. همتای هر باغچه در سوی دیگر آب نماست. در ابهام سرداب، قرینه ها محرم یکدیگرند. ایوان جای افشای قرینه هاست. اطاق ها هر سو به قرینه نشسته اند. اشیا اطاق هم قرینه وار جاگزیده اند. لاله ها قرینه وار ایستاده اند. آینه درون این طاقچه، تکرار صفای آینه آن طاقچه است. گچ بری این حاشیه، طنین بی کاهش راز گچ بری آن حاشیه است. مرغ این سوی بخاری دیواری، ادای لطیف مرغ آن سوی بخاری است. اطاق مکان حاظر جوابی دلپذیر است. هر ندایی را صدا باز آمده است. بی کم و کاست. قالی اطاق هم جولانگاه سازگار قرینه نگاری است.

...

گفتگو با استاد- اطاق آبی- سهراب سپهری.

دستان سهراب. بیمارستان بانک ملی. سال 1359

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

«فریدون مشیری»

دل تنگ

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

فریدون مشیری

وصیت


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« من می شناختم او را
نام تو را همیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار»


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه ,
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود »


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« او پاک زیست
پاکتر از چشمه های نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست »


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« او آرزوی دیدنت رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور
- آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار نیست



روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه می بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست


شاید
      
روزی اگر...
                     چه ؟
                           او؟
                                نه,
                                   آه.....
                                        نمی آید

«حمید مصدق»

عاشقانه

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

عشق را ای کاش

زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت می دارم

دل اندهگین شبی است

که مهتابش را می جوید.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام تست

هزار ستاره گریان در تمنای من.

عشق را ای کاش

زبان سخن بود.

 

شاملو

قصه لاله

 «... جوان گفت قصه من کمی طولانی است. اگر حوصله شنیدن داری برایت بگویم.
آنوقت شروع کرد سرگذشت خود را چنین گفت:
- ما هفت برادریم. دو روز بیشتر نیست به این جنگل آمده ایم. توی شهر خودمان آهنگری می کردیم. پدر پیری داشتیم که بهترین شمشیرساز شهر بود. روزها آهنگری می کردیم و شبها مخفیانه، در زیرزمین، شمشیر می ساختیم. پادشاه اسلحه سازی را غدقن کرده بود. اما چون مردم شهر شمشیر لازم داشتند، ما مجبور بودیم شب ها این کار را بکنیم. توی دکان سندانی داشتیم ده بیست برابر سندان های معمولی. هشت نفری دوره اش می کردیم و پتک می زدیم. روزی پدرمان به ما گفت: پسرها، من دیگر دارم می میرم. اما شما سالهای درازی زندگی خواهید کرد و احتیاج به یک رفیق و همسر دارید. وقت زن کردنتان هم رسیده. شما زنی لازم دارید که مثل خودتان آستین ها را بالا بزند و پتک بزند و شمشیر بسازد. دخترعموهای شما می توانند چنین همسرهایی باشند. اما برای اینکه شما هم لیاقت خود را نشان داده باشید، من و عموی مرحومتان امتحانی برایتان ترتیب داده ایم. نشانی دخترعموهایتان را توی دل همین سندان گذاشته ایم. شما باید شمشیری چنان تیز بسازید که بتواند با یک ضربت سندان را دو تکه کند تا نشانی دخترعموها از توی آن در بیاید.
پدرمان چند روز بعد مرد. ما هفت برادر دست به کار شدیم. بیشتر وقت ها در زیرزمین با فولاد و آهن و پتک و اینها در می افتادیم. اما هر شمشیری که می ساختیم بر سندان اثر نمی کرد. خودش دو تکه می شد. بالاخره در یک شب تاریک و سرد زمستان شمشیری از زیر دست ما درآمد که سندان سنگین را شکافت. از دل سندان قوطی کوچکی درآمد. توی قوطی تکه کاغذی بود که بر روی آن نوشته بودند: «پسر عموهای شمشیرساز، قربان تیزی شمشیرتان، هرچه زودتر دنبال ما بیایید. دلمان برای شما تنگ شده. بیابان برهوت را درخت کاشته ایم، جنگل کرده ایم و آب و جارو کرده ایم و منتظر شماییم. نشانی ما را از نخستین لالهء بهار بپرسید. دخترعموهای شما.»
این کاغذ ما را چنان بیقرار کرد که نگو. می خواستیم همان شب پا شویم دنبال دخترها برویم. اما نه نشانی آنها را می دانستیم و نه می توانستیم کارمان را ول کنیم برویم. جنگجویان شهر همان روز هزار قبضه شمشیر آبدیده سفارش داده بودند که زمستان تمام نشده تحویل بدهیم. از قضا زمستان طولانی شد و بهار دیر رسید و ما هر روز بیقرارتر می شدیم. برف تازه تمام شده بود که سر تپه ای لالهء سرخ و درشتی دیدیم با خال سیاه و درشتی در سینه. از لاله پرسیدیم:گل لاله دختر عموهای ما کجایند؟ نشانیشان را بگو.
لاله قد راست کرد و به من گفت: پسرعمو، مرا ببوس بگویم.
من خم شدم و لاله را بوسیدم. آنوقت لاله گفت: امسال زمستان سخت گذشت و بهار دیر رسید. دختر عموها خیلی نگران و بیقرارند. چنان بیقرارند که اگر زودتر به دادشان نرسید، ممکن است خودشان را بکشند. من به شما یاد می دهم که چطور گاه تو جلد کبوتر بروید و گاه تو جلد اسب تا زودتر به آنها برسید.
بعد گل لاله نشانی دخترها را داد و یادمان داد که چطور گاه تو جلد کبوتر برویم و گاه تو جلد اسب. حرف آخرش باز به من بود. گفت: پسرعمو خیلی دلم می خواهد که تو مرا بچینی و با خودت داشته باشی اما چکار کنم که زمستان هر چه تخم لاله بود خشکانده و اگر من هم نباشم دیگر این تپه ها را کسی لباس سرخ نخواهد پوشاند. می خواهم مرا نچینی تا تخمم را همه جا بپاشم و تپه ها را باز پر لاله کنم، سرخ کنم.
از لاله جدا شدیم. شمشیرها را تحویل دادیم و رفتیم توی جلد کبوتر و راه افتادیم. بعد، از پر زدن خسته شدیم و رفتیم توی جلد اسب. از دریا و کوه و صحرا گذشتیم. بالاخره دیروز عصر رسیدیم به همین جنگل خاموش و خلوت. قصرها را دیدیم، چند تا تخت گذاشته بودند. نشستیم و منتظر شدیم. شب، شش کبوتر سفید از شش گوشهء جنگل پیدایشان شد. ما را که دیدند شاد شدند، پایین آمدند. از جلد کبوتر در آمدند و شدند شش دختر ماه. گفتند: پسرعموها، خوش آمده اید!
بعد به من نگاه کردند و گفتند: پسرعمو کوچک، تو هم خوش آمده ای! خواهر کوچکمان لاله گفت که صبر داشته باشی. آخر امسال زمستان سخت و طولانی شد و هر چه تخم لاله بود خشکاند. اگر لاله این کار را نمی کرد، شما ما را برای همیشه گم می کردید. چون دیگر تخمی نبود که گل بدهد و نشانی ما را به شما برساند. اگر خواهرمان لاله خون خودش را بر زمین نمی ریخت، زمین برای همیشه لاله را فراموش می کرد، مردم هم دیگر لاله را نمی دیدند.
من از شنیدن این حرفها چنان شدم که خیال کردم دارم دیوانه می شوم. فریاد زدم: پس آن لالهء سرخ تپه لالهء خود من بود؟
خواهرها گفتند: بلی. آن لالهء سرخ سر تپه خواهر کوچک ما لاله بود. او نمی خواست مردم باور کنند که راستی راستی لاله ای در صحرا نمانده. می خواست تپه ها را باز پر لاله کند، سرخ کند. آره، محبت او بیشتر از همهء ما بود. او خودش را قربانی ما و زمین کرد.
...»

افسانه محبت

صمد بهرنگی

امسال هروقت این برف ها رو می بینم و سرمای سخت و طولانی رو، این جمله میاد تو ذهنم که: «امسال زمستان سخت و طولانی شد و هر چه تخم لاله بود خشکاند.»!

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینه خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

منم دیگه گیر دادم به حافظ؟!

بابت مطلب قبل معذرت می خوام! لاک پشت اغفالم کرد! البته قول نمی دم اگه زیاد اینجا خاک بگیره دفعه بعد دستور آشپزی ننویسم!!

نگاهی تازه به ادبیات و زبان های انسانی از زاویه منطق ریاضی.

قضیه ای در منطق ریاضی وجود دارد که ادعا می کند اگر نظریه ای در زبان باشد که مجموعه اصول آن تصمیم پذیر باشد آن گاه این نظریه به طور موثر شمارا است. این قضیه به علاوه این قضیه که می گوید مجموعه همه قضایای یک زبان تصمیم پذیر مرتبه اول، به طور موثر شماراست. می توانند دید تازه ای در زمینه زبان شناسی به ما بدهند.

از طرف دیگر قضیه فشردگی در نظریه مدل به این موضوع بسیارمهم صحه می گذارد که مجموعه ای از جمله ها در زبان مدل دارد اگر و فقط اگر هر زیر مجموعه متناهی از آن مدل داشته باشد. ما می توانیم با این مقدمه به آن چیزی برسیم که به قضیه لوفن هایم-اسکولم معروف است. در دو حالت مختلف این قضیه، حالت اول به زبان بسیار ساده این نکته را تصریح می کند که اگر مجموعه ای از جمله ها در زبانی سازگار باشد، آنگاه دارای مدلی به اندازه دل خواه کوچک است که البته از اندازه زبان نمی تواند کوچکتر باشد. شق دوم قضیه می گوید اگر مجموعه ای از جمله ها در زبانی سازگار باشد آنگاه دارای مدل به هر اندازه دل خواه بزرگ، البته بزرگ تر از اندازه زبان است.

شما حتما می توانید تصور کنید که این نتایج، چه تاثیرات شگرفی بر علوم انسانی می توانند داشته باشند. اگه احیانا جایی از این مطلب رو نفهمیدین حتما ازم بپرسید، چون واقعا بدون دونستن اون چیز مهمی رو از دست می دین. زمان این رو به شما ثابت خواهد کرد.

خیام

آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ کسی راز همی نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
پیمانه عمر ما است می پیمایند
*
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
*
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
*
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
*
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند

شب یلدا مبارک!

این فال حافظ منه: شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست...

شرمنده که من سرم شلوغه حسابی این روزا و هنوز شب نرسیده، فال حافظم رو فرستادم. متنش رو بعدا میام ادیت می کنیم و کامل می ذارم!

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست


داشتم فکر می کردم چه خوب می شه اگه شب یلدا همه یکی یه فال حافظ پست کنن. موافقین؟!

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد  

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

بخوان به نام گل سرخ...

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
 که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
 بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
 بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
 ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
 ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
 که در برابر نور
 و در برابر آواز
 و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
 که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
 تو می روی که بماند ؟
 که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
 از این گریوه به دور
 در آن کرانه ببین
 بهار آمده
از سیم خاردار
 گذشته
 حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
 اینک
 به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
 همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
 بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
 حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

شفیعی کدکنی: در کوچه باغ های نیشابور، دیباچه.

 لحظه ای،

نگاهی و لبخندی،

شاید هم پچ پچی کوتاه،

تمام سهم من از زندگی است.

فشردن دستی آرام، که خداحافظ

و قدم هایی که تنها به رفتن می اندیشند،

بی نگاهی به پشت سر.

ناله ای که در گلو خفه می شود،

با همه نجواهای عاشقانه ناگفته،

تجربه هر روزه مرگ.

بعد، غربت است،

و جستجوی مدام،

زل زدن به آینه،

و تماشای تو،

 در عمق خیس چشمان درون آن.

گاه گاهی هم،

زمزمه آمیخته با شرمساری نامت،

و اندیشه اینکه آیا صدایم را شنیده ای؟؟

تمام بی پروایی من!

و در آغوش کشیدن روح بی قرارت

و بر دوش کشیدن همهء بار خستگی هایت.

تمام آرزوی من!

...

خودم- خرداد ۱۳۸۶

عاشقانه دیروز!

کاش مرا می دیدی
کاش صدایم را می شنیدی
اگر می دیدیم،
شکفته ترین شکوفه های بهاری را
برایت
به ارمغان می آوردم.
و نامت را
روی تمام برگ های سبز باغچه مان
می نوشتم.
اگر صدایم را می شنیدی،
به لطیف ترین اصوات دنیا،
نامت را می خواندم.
و زیباترین ترانه ها را
برایت می سرودم.
...
افسوس.
نمی بینیم
و نمی شنوی.
و من،
در سکوت
با دست های خالی،
نقش پژمردگی تو را
دنبال می کنم.

این شعر رو فروردین ۸۵ موقع گرفتن این عکس، سرودم!

آغاز من

تمام شده ام در چشمانت
تمام
تا انتهای بودنم
تا
نبودنم

در این تمام ناتمام،
در این ناتمام تمام
طپش های قلب من
خلاصه می شود.

بی تو هیچم.
بگذار هیچ بمانم!
همه هستی من در هیچی است.
در هیچ زندگی می کنم،
در هوای سرشار از هیچ نفس می کشم،
به هیچ می خندم.
برای هیچ می گریم.
و در لحظه ای مثل این
در خم کوچه ای هیچ در هیچ
عاشق خواهم شد.

بگذار هیچ بمانم،
خالی از خود،
و خالی از تو.
و این آغاز قصه من است.

(از خودم)

چون بریزی بحر را در کوزه ای-2

«سی و پنج سال که در کار کاغذ باطله هستم و این قصه عاشقانه من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی درآمده ام که طی این سالها سه تنی از آن ها را خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانسته ام هماهنگی ام را با خودم و جهان اطرافم در این سی و پنج ساله گذشته حفظ کنم. چون من وقتی چیزی را می خوانم، در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آنکه اندیشه مثل الکل در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ هایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد...»

 

ادامه نوشته

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
 از عاشق از عارفانه می گویم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می کردم
 من با سفر سیاه چشم تو زیباست
 خواهم زیست
من با به تمنای تو خواهم ماند
 من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
 از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگویم را
 ای جلوه ی از به آرامی
 من دوست دارم از تو شنیدن را
 تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
 بر دیده تشنه ام تو دیدن باش

یداله رویایی

«...رویایی را هم می شناختم. خودش به خودش می گفت شاعر خوش تیپ! (خنده) آدم با فرهنگی بود، یعنی هست. بازی با کلمات، بازی با دستور زبان: «از دوستت دارم» بازی با فرم، و بداعت در زبان و فرم به شعرهایش جایگاه خاصی داده بود. با اشعار او احساس نزدیکی زیادی می کنم. خودش آدم خوش اخلاق خوش خنده ای بود با خنده های بلند. چهره ای به سان سرخپوست ها داشت با دستمال گردن های نارنجی و قرمز و بنفش. اهل دامغان بود. زنش اهل سوییس بود. زن همیشه عاشق سرخپوست ها بود. رویایی را در خیابان دیده بود و عاشقش شده بود. پیگیری کرد و زنش شد. سرخپوستش را یافته بود!...»

لیلی گلستان- تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران. نشر ثالث

این کتاب لیلی گلستان هم کتاب خیلی جالبی بود. دقیقا عبارت «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» برازنده اشه.  من از اون چیزهای خیلی خصوصی و خیلی شخصی ای که از شاعرها و نویسنده های معاصر می گفت خیلی خوشم میاد. اگه نخوندینش شدیدا توصیه می کنم، از دستش ندین.

از نامه های عاشقانه نیما یوشیج

به عزیزم عالیه
به من گفته ای بدون خبر بازگشت نکنم ؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می شوند از مغرب به مشرق خبر می برند ، ولی صبر لازم است . درباره ی خودم نمی دانم برای خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم ، یا نه ؟
هنوز تو را می بینم در مقابل در ایستاده ای . رو به بالا بنا به عادت نگاه می کنی
کی خبر مرا به تو می آورد ؟
 نسیم خنکی که مو هایت را تکان می دهد صدای من است . بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت ! عالیه ! یک قطره ی شفاف در این وقت سحر روی دست تو می افتد . گمان نکن باران است طبیعت پر از کاینات است . وقتی که عاشق از معشوقه اش دور می شود ، بعد ها خیلی چیزها شبیه به آثار وجود آن دور شده ، از نظر می گذرند ، قطره ی باران که در خاموشی شب خیلی محزون به زمین می اید شبیه به اشک آن عاشق است
چه قدر رقت انگیز است که گل به محض شکفتن ، پژمرده شود ! قلب در دست اطفال همین حال را دارد
مگر تو نمی خواهی مرا از خودت دور کنی . اگر جز این است ، به من بگو امشب بدون خبر می توانم بازگشت کنم ، یا نه ؟
مخبر تو
نیما 
12 اردی بهشت 1305

تقدیم به اهالی رویای باد!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه‌ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،

از حرکات ناکرده،

اعتراف به عشق های نهان،

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت حقیقت ما نهفته است،

حقیقت تو و من.

 

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم،

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی‌مان بشنود.

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است،

سخن بگوییم.

 

از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می‌خواهیم

یا به دست نمی آید،

یا از دست می گریزد.

 

چند بار امید بستی و دام برنهادی

تا دستی یاری دهنده

کلمه ای مهرآمیز

نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟

چند بار دامت را تهی یافتی؟

 

از پای منشین

آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام بازگستری...

 

جویای راه خویش باش از این سان که منم

در تکاپوی انسان شدن

در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را

آزادی را

خود را

در میان راه می بالد و به بار می نشیند

دوستی ای که توانمان می دهد

تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما

تو و من

 

قطعه هایی از «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.» سروده مارگوت بیکل، ترجمه احمد شاملو.

فایل صوتی متن کامل، با صدای احمد شاملو (متاسفانه چندان کیفیت خوبی نداره)

جسارته، اما این با صدای خودمه!

چون بریزی بحر را در کوزه ای-1

«...جلو سفالگری ایستادم و به کوزه ها و لانجین ها و گلدان ها نگاه کردم، به پارچ ها و لیوان های سرامیک، و به صدای غژغژ چرخی گوش سپردم که از جایی به گوش می رسید. قدمی جلو گذاشتم، و آن وقت بود که در آینه مقابل، بار دیگر آن مجسمه را دیدم. ورقی از خاک سفال سر و صورتش را پوشانده بود، آن موهای سیاه صاف، بور می زد، با چشم هایی خیره به من، در آن آینه غبار گرفته مجسمه شده بود.

قلبم باز شروع کرد، لرزشی شیرین همه وجودم را گرفت، و دنیا و آدم ها پشت سرم دور شدند. احساس کردم در برهوتی ایستاده ام که هواش غبارآلود است. گفتم تا به حال کجا بودی؟ بی پروا پا به مغازه گذاشتم و به طرف آینه رفتم، یک لحظه اطمینان یافتم که مجسمه اش را از گل ساخته اند و گذاشته اند برابر آینه ای که آدم ها دارند از آن دور می شوند و سروصداشان آرام آرام می خوابد، وگرنه وقتی چادرم به یکی از کوزه ها گیر کرد و آن را شکست، حسینا سر برنگرداند، حتا پلک هم نزد. همان طور مبهوت نگاهم کرد...

... خاطرات همه گذشته هام، در کودکی های بسیار دوردستی تکرار می شد و آدم نمی فهمید زمان گذشته است، چقدر گذشته است؟ آدم مگر گذشته ای داشته، یا مگر آینده ای هم وجود دارد؟ حالا که اسیر چیزی مثل خواب شده ام، چرا باید به زمان بیداری فکر کنم و بعد پاهام را بر زمین سفت بگذارم و خودم را از دست خشونت زمانه در پستوی خانه پنهان کنم، گوش هام را بگیرم، چشم هام را ببندم و همه اش به این فکر باشم که عاقبت چه می شود؟...

...در آن تاریکی احساس می کردم مرده ام و خاک مطبوع همه اندامم را پوشانده است، بی آن‌که بتوانم یا بخواهم که تکان بخورم، تسلیم آن خاکی شدم که انگار از وجود خودم بود، بارها در آن مرده بودم، کوزه گری مرا ساخته بود و در من روح دمیده بود، با خاکی باران خورده و دلچسب. من چقدر او را می شناختم؟ شاید هزار سال. و چرا برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس می کردم؟...»

 از رمان «سال بلوا» اثر عباس معروفی.

 گاهی، در میان همه آنچه در روز می خوانی، جملاتی پیدا می شوند، که روحت را به رقص وا می دارند. دوباره و سه باره می خوانیش، و از لذت آن مست می شوی. اما بی دفاع و از خود بی خود خواهی شد، اگر رمانی بخوانی، که از ابتدا تا انتها، مست و مدهوش کلام و اجزا و ظرافت های آن باشی. گویی همه ذرات وجودت، چون تارهای سازی، زیر دست نویسنده توانمند آن، به رقصی موزون در آمده. و فکر می کنی که تک تک نفس کشیدن هایت با زیر و بم های اثر هماهنگ است. البته، این احساس برای همه یکسان نیست. اما هر شخص کتابخوانی، قطعا بیش از یک بار این حال را تجربه کرده است.

سال بلوای معروفی برای من چنین کتابی بود. علیرغم این که سمفونی مردگان، (این طور که ظواهر امر نشان می دهد) معروفترین اثر معروفی است و عموم آن را به کتاب های دیگر این نویسنده ترجیح می دهند. اما از نظر من سال بلوا قطعا کتاب شماره یک این نویسنده است. هرگز آن نیمه شب تیرماه ۸۴ای که این کتاب را برای بار اول خواندم، فراموش نمی کنم. بعد از ساعت ها یک جرعه نوشیدن کتاب، با اتمامش تا مدت طولانی خیره نشسته بودم و توان اینکه حرکت کنم را از دست داده بودم! بعد از آن بارها و بارها کل کتاب یا تکه هایی از آن را خواندم و هربار حظی مضاعف برده ام.

علیرغم دانش کم، اجازه می خواهم که این نکته را با قطعیت بیان کنم که معروفی، بی تردید یکی از نوابغ ادبی امروز این سرزمین است. و لحظه های خواندن رمان هایش، از سرشارترین لحظات عمر هر خواننده ای است که هیچ کس حق ندارد خود را از آن محروم کند.

بد نیست خودم هم این توصیه را به گوش جان بشنوم، و خود را، به بهانه نداشتن آرامش روحی و ذهنی کافی، بیش از این از خواندن «پیکر فرهاد» محروم نکنم!