غم پرست

 تو می روی و دل ز دست می رود
 مرو که با تو هر چه هست می رود
 دلی شکستی و به هفت آسمان
 هنوز بانگ این شکست می رود
 کجا توان گریخت زین بلای عشق
 که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
 که جام ما شکست و مست می رود
 از آن فراز و این فرود غم مخور
 زمانه بر بلند و پست می رود
 بیا که جان سایه بی غمت مباد
 وگرنه جان غم پرست می رود
 شب غم تو نیز بگذرد ولی
 درین میان دلی ز دست می رود

ه.الف.سایه

 

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

فريدون مشيري


آقا من هر کاری کردم عکس بزارم نشد!!

 

سال نو بر همگی مبارک. امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

 

جغد

یک جعبه و باد

یک جعبه پر از اشک
یک قطار باد،
این غمهای سنگین،
جعبه اشکهایم را کدامین قطار با خود خواهد برد.
دیرگاهان
صدای باد را می شنوم
به نجوا
برایم از غم سخن می گوید.

در صفت عشق مجنون

روزی که هوای پرنیان پوش           خلخال فلک نهاد بر گوش
سیماب ستارها در آن صرف شد ز آتش آفتاب شنگرف
مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب
آمد به دیار یار پویان لبیک زنان و بیت گویان
می‌شد سوی یار دل رمیده پیراهن صابری دریده
می‌گشت به گرد خرمن دل می‌دوخت دریده دامن دل
می‌رفت نوان چو مردم مست می‌زد به سر و به روی بر دست
چون کار دلش ز دست بگذشت بر خرگه یار مست بگذشت
بر رسم عرب نشسته آنماه بر بسته ز در شکنج خرگاه
آن دید درین و حسرتی خورد وین دید در آن و نوحه‌ای کرد
لیلی چو ستاره در عماری مجنون چو فلک به پرده‌داری
لیلی کله بند باز کرده مجنون گله‌ها دراز کرده
لیلی ز خروش چنگ در بر مجنون چو رباب دست بر سر
لیلی نه که صبح گیتی افروز مجنون نه که شمع خویشتن سوز
لیلی بگذار باغ در باغ مجنون غلطم که داغ بر داغ
لیلی چو قمر به روشنی چست مجنون چو قصب برابرش سست
لیلی به درخت گل نشاندن مجنون به نثار در فشاندن
لیلی چه سخن؟ پری فشی بود مجنون چه حکایت؟ آتشی بود
لیلی سمن خزان ندیده مجنون چمن خزان رسیده
لیلی دم صبح پیش می‌برد مجنون چو چراغ پیش می‌مرد
لیلی به کرشمه زلف بر دوش مجنون به وفاش حلقه در گوش
ادامه نوشته

کجاست سرخی فریادهای بابک خرم...؟

زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر
هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر
بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته
عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر
همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری
همیشه دست ترا تیغ ،‌ تیغ فاتحانه ی دیگر
سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر
خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین
 این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر
جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر
زمانه حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت
که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر
به جان دوست از این تازیانه ی دیگر
 کجاست سرخی فریادهای بابک خرم
کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر ؟

خسرو گلسرخی


نامه های عاشقانه نیما

عزیزم
 قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
دوست کوه نشین تو

نیما

دل هر که صید کردی

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

 

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

 

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

 

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

 

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

 

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

 

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

 

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

 

غزلیات سعدی

راندی ز نظر، چشم بلا دیده‌ی ما را  

راندی ز نظر، چشم بلا دیدۀ ما را               این چشم کجا بود ز تو، دیدۀ ما را 

سنگی نفتد این طرف از گوشۀ آن بام         این بخت نباشد سر شوریدۀ ما را 

مردیم به آن چشمۀ حیوان که رساند          شرح عطش سینه‌ی تفسیدۀ ما را 

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند               این عرصه‌ی شترنج فرو چیدۀ ما را 

هجران کسی،کرد به یک سیلی غم کور     چشم دل از تیغ نترسیدۀ ما را 

ما شعلۀ شوق تو به سدحیله نشاندیم       دامن مزن این آتش پوشیدۀ ما را 

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند                  خرسند کن از خود دل رنجیدۀ ما را 

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی       پاشید نمک، جان خراشیدۀ ما را 

غزلیات. وحشی بافقی

در صفت زیبایی زلیخا

 

چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنج که در گنجینه بودش از سخن گنج
که در مغرب زمین شاهی بناموس همی زد کوس شاهی، نام تیموس
همه اسباب شاهی حاصل او نمانده آرزویی در دل او
ز فرقش تاج را اقبال‌مندی ز پایش تخت را پایه‌ی بلندی
فلک در خیلش از جوزا کمربند ظفر با بند تیغش سخت‌پیوند
زلیخا نام، زیبا دختری داشت که با او از همه عالم سری داشت
نه دختر، اختری از برج شاهی فروزان گوهری از درج شاهی
نگنجد در بیان وصف جمالش کنم طبع آزمایی با خیالش
ز سر تا پا فرود آیم چو مویش شوم روشن ضمیر از عکس رویش
ز نوشین لعلش استمداد جویم ز وصفش آنچه در گنجد بگویم
قدش نخلی ز رحمت آفریده ز بستان لطافت سر کشیده
ز جوی شهریاری آب خورده ز سرو جویباری آب برده
به فرقش موی، دام هوشمندان ازو تا مشک، فرق، اما نه چندان
فراوان موشکافی کرده شانه نهاده فرق نازک در میانه
ز فرق او، دو نیمه نافه را دل وز او در نافه کار مشک، مشکل
فرو آویخته زلف سمن‌سای فکنده شاخ گل را سایه در پای
دو گیسویش دو هندوی رسن‌ساز ز شمشاد سرافرازش رسن‌باز
فلک درس کمالش کرده تلقین نهاده از جبینش لوح سیمین
ز طرف لوح سیمینش نموده دو نون سرنگون از مشک سوده
به زیر آن دو نون، طرفه دو صادش نوشته کلک صنع اوستادش
ادامه نوشته

جفت

 

شب می اید
و پس از شب ‚ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی

فروغ فرخزاد

دن آرام

معرفی کتاب

آقای سارتر(جان پل سارتر) یک کتابی دارد به نام دستهای آلوده. نمایشنامه ای هست که خوندش رو به همه توصیه می کنم. و همچنین کتاب دن آرام نوشته شولوخوف و ترجمه احمد شاملو. این کتاب یه ترجمه قدیمی تری هم دارد که ترجه "به آذین" هست که البته ترجمه شاملو مثل یه شعره و وقتی کتاب رو می خونید انگار که شعر خونده باشید.

 

  عشق ديررس زن به‏شكفتن آلاله‏ى‏سرخ استپ‏هانمى‏ماند، تاتوره ومهرگياه كنار راه‏هااست.                                                           
        بعدازشب علف‏چينى انگارآكسينيا دوباره‏به‏دنياآمد. انگار انگى نشانه‏يی داغ مهر كسى به‏پيشانى‏اش خورده‏بود: زن‏هاكه‏ازكنارش‏مى‏گذشتند قيافه‏ى زهرآلود مى‏گرفتندو پشت سرش سر تكان‏مى‏دادند ودخترها بى‏تعارف بش‏حسودى‏مى‏كردند: اماخودش سرخوشبخت رسوايش‏را بايك‏دنياغرور بالانگه‏مى‏داشت.                                
                    

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

خیام 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
ادامه نوشته

موش و گربه

موش و گربه
اگر داري تو عقل و دانش و هوش بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني که در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربه‌ي منظوم گوش کن همچو دُر غلطانا
از قضاي فلک يکي گربه بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سينه‌اش چو سپر شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي شير از وي شدي گريزانا
***
ادامه نوشته

الفبا

الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست‌های من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست

ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده‌های تو دل بسته است


پنجاه و سه ترانه‌ی عاشقانه، شمس لنگرودی

*اگه این کتاب رو نخریدین نصف عمرتون بر فناست. حتما ابتیاع کنید.

گنه

گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پيكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش


در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش


در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم


فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من


هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در میان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد


گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشين بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

از دفتر دیوار

فروغ فرخزاد

مناظره خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجائی بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خامست بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چکار است
بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

ادامه نوشته

یکی درد و یکی درمان پسندد                        یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران                   پسندم آنچه را جانان پسندد

 

بابا طاهر عریان

 

 

 

شیرین و فرهاد

خوشا عشق خوش آغاز خوش انجام همه ناکامی اما اصل هر کام
خوشا عشق و خوشا عهد خوش عشق خوشا آغاز سوز آتش عشق
اگر چه آتش است و آتش افروز مبادا کم که خوش سوزیست این سوز
چه خوش عهدیست عهد عشقبازی خصوصا اول این جان گدازی
هر آن شادی که بود اندر زمانه نهادند از کرانه در میانه
چو یکجا جمع شد آن شادی عام شدش آغاز عشق و عاشقی نام
بتان کاردان خوبان پرکار در آغاز وفا یارند وخوش یار
ولیکن از دمی فریاد فریاد که عشق تازه گردد دیر بنیاد
چو دید از دور شیرین عاشق نو سبک در تاخت گلگون سبکرو
به آنجانب که می‌شد در تک و تاز به جای گردش از ره خاستی ناز
به راه آن غبار توتیاسای همه تن چشم مرد حیرت افزای
عنان را سست کرده لعبت مست که آن مسکن بر آن آسان زند دست
به خنده مصلحت دیدی فریبش که چون غارت کند صبر و شکیبش
اداها در بیان دلربایی نگه‌ها گرم حرف آشنایی
به هر گامی که گلگون برگرفتی اسیر نو نیازی درگرفتی
به استقبال هر جولان نازی دوانیدی برون خیل نیازی
کشش بود از دو جانب سخت بازو به میزان محبت هم ترازو
ز سویی حسن در زور آزمایی ز سویی عشق در زنجیر خایی
از آن جانب اشارتها که پیش آی وز این سو خاکساری ها که کو پای
از آنسو تیغ ناز اندر کف بیم وز اینجانب سر اندر دست تسلیم

 

شیرین و فرهاد

وحشی بافقی

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

 خیام

 

 

شاملو یه کاست (یا سی دی) داره که رباعیات خیام رو خونده و شجریان هم رباعیات رو به صورت آواز اجرا کرده. اگه اهل حال باشین شدیدا خریدن و گوش دادنشو توصیه می کنم.

 

افسوس  که   بی فایده   فرسوده   شديم

وز داس  سپهر سرنگون  سوده   شديم

دردا   و   ندامتا   که   تا   چشم   زديم

نابوده   بکام    خويش   نابوده    شديم

خیام 

از  آمدن   و   رفتن    ما   سودی   کو

وز   تار   وجود   عمر ما   پودی   کو

در   چنبر  چرخ  جان   چندين   پاکان

می سوزد و خاک  می شود  دودی   کو

 خیام

آرش کمانگیر

برف می بارد؛

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.

کوه ها خاموش،

دره ها دلتنگ؛

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

 

بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،

رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟

آنک، آنک کلبه ای روشن،

روی تپه، رو به روی من ...


ادامه نوشته

بوسه

 
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد

شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
 
 
فروغ فرخزاد از کتاب اسیر

آی عشق

 همه لرزش دست و دلم
از آن بود كه
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.

آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست

و خنكاي مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون

آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.

غبار تيره تسكيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.

شاملو

* یه فیلم پرویز صیاد از روی این شعر ساخته که آخرین باری که دیدم بدجوری به نظرم جالب اومد. نتونستم پیداش کنم. اگه کسی اطلاعات دقیق داره ازش به منم بگه.

عاشقانه

عاشقانه
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
 
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
  چيزی بگوی

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
 
  رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
 
  سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
  گريه ساز کني.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
 
  خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
 
  چيزی بگوی!

۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹
شاملو- از دفتر ترانه های کوچک غربت

تو را دوست می دارم

تورا دوست می‌دارم

طرف ِ ما شب نيست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار مي‌کشند

من با تو تنها نيستم، هيچ‌کس با هيچ‌کس تنها نيست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...




طرف ِ ما شب نيست
چخماق‌ها کنار ِ فتيله بي‌طاقت‌اند


خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو، شعر ِ روشن صيقل مي‌خورد
من تو را دوست مي‌دارم، و شب از ظلمت ِ خود وحشت مي‌کند.

 ۱۳۳۴

شاملو

از دفتر هوای تازه

می خواره

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهريار کوچولو پرسيد: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش برای او می‌سوخت پرسيد: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجيبند!

قسمتی از کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری و ترجمه احمد شاملو

اگر کسی کتاب خاطرات همسر تگزوپری رو داره بره قسمتهاییش رو اینجا بزاره. محشره.

 

این غافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد.
 
خیام

شبی از شبها

شبی از شبها
یاد من
- پاورچین پاورچین-
از در خانه برون رفت.
و ندانستم کی باز امد،
و کجا بود.
آنقدر بو بردم،
که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.
 
محمد زهری

شکاف

شکاف

قسمت اول:
قبرستان. دوربین روی زمین قرار دارد و از زاویه پایین، جماعت را نشان می دهد. همه سیاه پوش. دور قبری ایستاده اند. به نظر همه آدمهای متمولی می آیند. آسمان پر از ابر خاکستری است. باد نمی آید ولی فقط دامن سیاه زنی که رو بروی قبر ایستاده تکان می خورد. گویی فقط باد برای او است. دوربین مقداری زوم می کند و در دستهای زن رز سیاه شده ای را در کادر قرار می دهد. انگشتر طلایی رنگی چشمها را بعد از گل رز سیاه به خود جذب می کند. دوربین به آرامی حرکت می کند. زاویه را تغییر می دهد. فقط پاها قابل دیدن هستند. در زاویه ای قرار می گیرد که نیمه پایین قبر مشخص است و نیمه ای از کفشهای شیک و سیاه و واکس زده زن نیز در کادر قرار دارد. صدای هق هق ملایمی به گوش می رسد. بعد از 5 ثانیه دوربین بدون حرکت و تغییر زاویه مقداری زوم می کند. گوشه ای از قبر را در کناره کادر می شود دید که شکاف کوچکی دارد. دوربین روی شکاف ثابت می ماند تا صحنه حالت رویا پیدا کرده و بعد همه چیز محو می شود.

قسمت دوم:
قبرستان. معلوم نیست چه زمانی گذشته است. باد شدیدی می آید.
ادامه نوشته

شروع کردن یا نکردن7 مساله این بید!

عدم فعالیت، کم حافظه بودن و بقیه مسایل نتیحه اش میشه فراموش کردن رمز ورود و علاف شدن.

آقا کسی از دوستان جدید از اینکه داستان هامو اینجا بزارم استقبال می کنه یا اینکه حالشون بد میشه؟!

میان تاریکی

میان تاریکی
ترا میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیالهء شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیالهء شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها

تمام شب آنجا
میان سینهء من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی ترا می خاست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد

تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
کسی ترا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانهء باد؟
کجاست خانهء باد؟
 

 

تولدی دیگر ۱۳۴۱

فروغ فرخزاد

شروع

بچه که بودم خیلی شعر حالیم نبود. یعنی همچین لذتی نمی بردم از اینکه کسی شعر بخونه و یا خودم شعر بخونم. توی نوجوانی با خوندن کتابی به نام دن آرام که اصلا ربطی هم به شعر نداره کم کمک علاقه مند شدم. خیلی احساس همخوانی و درک با شعرای روسی و فضای کتاب داشتم. خیلی از فضاها منو یاد ویلای شمال می انداخت.

و بعد که وارد دبیرستان شدم به طور حریصانه ای به شعر علاقه مند شدم. مخصوصا به خاطر کنکور! یه استادی می اومد خونه برای کنکور به نام دکتر هادی. مرد بی نظیری بود. دکترای ادب فارسی داشت. تنها کلاسی بود که نمی فهمیدم زمان چجوری می گذره. خیلی شعرای کلاسیک فارسی رو خونمد و خیلی با ادب فارسی آشنا شدم. فقط کافی بود شعر رو جلوم بخونی و من برات تجزیه اش کنم و بحرشو بگم و اگه داستانی و تاریخچه ای پشتش بود برات کامل توضیح بدم. بعدها به چند نفر برای کنکور ادبیات رو درس دادم ولی خوندن با درس دادن خیلی فرق می کنه! این جریان شعر خوانی تا توی دانشگاه ادامه پیدا کرد و هنوزم که هنوزه وقتی شعری می خونم که خوبه خیلی حال می کنم. البته با شب نشینی و شعر خوانی و اینا مخالفم. هر شعری برای خودم یه طرز خوندن داره، خیلیا گند می زنن به شعر با خوندن غلط! و اینکه حتما باید شمعی روشن باشه و فضا روحانی باشه و اینا...از این کارا متنفرم.بگذریم. شعری به نظرم خوبه که روح داشته باشه. از اعماق وجود شاعر در بیاد. مثل شعرهای فروغ، غم دوری و عشق و لذت هماغوشی رو چشیده بود و می دونست چیه و برای همین شعرهاش روح دارن. ملموسن. در صورتی که بعضی از شعرهای شاملو حتی با تمام غنای ادبی که دارند اون روح رو ندارن!

شعر رو چه فارسی باشه و چه خارجی دوست دارم و سعی می کنم خوبشو پیدا کنم و بخونم. برای همین به فکرم رسید که این وبلاگ ادبی رو راه بندازم. البته طراحی و همه کاراش با سپیده بوده، من هیچ کاری نکردم چون متاسفانه واقعا وقتشو نداشتم. سپیده خیلی کمک کرد، دستش درد نکنه.

امیدوارم بقیه دوستان هم جمع بشن و اگه شعری دیدن که به نظرشون خوب بود ویا خودشون خواستن شعری بگن راحت اینجا بزارن.

موفق و پاینده باشید

جغد