نامت را در هیچ‌یک از شعرهایم نمی‌نویسم
از تو
با هیچ‌کس
حتا در لفافه
حرف نمی‌زنم
در جمع، با تو چون غریبه سخن می‌گویم

از رسوایی می‌ترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم
که مخصوص ملاقات‌های خصوصی است.

حافظ موسوی

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و ...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی

رسول یونان

هوای گریه

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

بشنوید

مرا حرفه ای ديگر نيست
جز آنکه دوستت بدارم
و روزی که از مواهب من بی نياز شوی
و ديگر نامه های مرا نپذيری
کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...

می خواهم دوستت بدارم
تا به جای همه ی جهانيان پوزش بخواهم
از همه ی جناياتی که مرتکب شده اند در حق زنان...

از زنانگی ات دفاع ميکنم
آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند
و موزه ی لوور از موناليزا
و هلند از وان گوگ
و فلورانس از ميکل آنژ
و سالزبورگ از موزارت
و پاريس از چشمهای الزا...

می خواهم دوستت بدارم
تا شهرها را از آلودگی برهانم
و ترا برهانم
از دندان وحشی شدگان...

زن لايه ی نمکی ست
که تن ما را از تعفن حفظ می کند
و نوشتن مان را از کهنگی...

آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند
يتيم می شويم...

من کی ام بدون تو؟
چشمی که مژه هايش را می جويد
دستی که انگشتانش را می جويد
کودکی که پستان مادرش را می جويد...

آنگاه که مرد
بر دوش زنی تکيه نکند...
به فلج کودکان مبتلا می شود...

آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نيابد...
به جنس سومی بدل می شود
که هيچ ربطی به جنس های ديگر ندارد...

بدون زن
مردانگی مرد
شايعه ای بيش نيست...

به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد
مگر آنگاه که زن در ميان ما
از يک لايه گوشت چرب و نرم
به صورت يک نمايشگاه گل درآيد...

چطور می توانيم مدينه ی فاضله ای برپا کنيم؟
حال آنکه هفت تيرهايی به دست داريم
عشق خفه کن؟...

می خواهم دوستت بدارم...
و به دين ياسمن درآيم
و مناسک بنفشه بجا آرم...
و از نوای بلبل دفاع کنم...
و نقره ی ماه...
و سبزه ی جنگل ها...

موهايت را شانه مزن
نزديک من
تا شب بر لباس هايم فرو نيفتد...

دوستت دارم
و نقطه ای در پايان سطر نمی گذارم

می خواهم دوستت بدارم
تا کرويت را به زمين بازگردانم
و باکرگی را به زبان...
و شولای نيلگون را به دريا...
چرا که زمين بی تو دروغی ست بزرگ...
و سيبی تباه...

در خيابان های شب
جايی برای گشت و گذارم نمانده است
چشمانت همه ی فضای شب را در بر گرفته است...

چون دوستت دارم... می خواهم
حرف بيست و نهم الفبايم باشی...

به تو نخواهم گفت: "دوستت دارم"
مگر يک بار...
زيرا برق، خويش را مکرر نمی کند...

آنگاه که دفترهايم را به حال خود بگذاری
شعری از چوب خواهم شد...

اين عطر ... که به خود می زنی
موسيقی سيالی ست...
و امضای شخصی ات که تقليدش نمی توان...

"ترا دوست نميدارم به خاطر خويش
ليکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زيبا کنم...
دوستت نداشته ام تا نسلم زياد شود
ليکن دوستت دارم
تا نسل واژه ها پرشمار شود...".

 هرگاه من از عشق سرودم، ترا سپاس گفتند!  

نزار قبانی

زنده وار

 چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ ابتهاج

اشعار ژاپنی، اتومونوساکارنو، ترجمه احمد پوری

 

می گویی "خواهم آمد"

و نمی آیی

اکنون می گویی "نخواهم آمد"

ومن به انتظارت می نشینم

توانسته ام درکت کنم؟

لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است.

از ميليون‌ها سنگ همرنگ
 
که در بستر رودخانه بر هم مي‌غلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن مي‌افتد
زيبا مي‌شود.
تلفن را بردار
شماره‌اش را بگير
و ماموريت کشف خود را
 
در شلوغ‌ترين ايستگاه شهر، به او واگذار کن.
از هزاران زني که فردا پياده مي‌شوند از قطار
يکي زيبا
و مابقي مسافرند.

عباس صفاری

اين روزها كه مي گذرد شادم
زيرا
يك سطر در ميان
آزادم
و مي توانم
هر طور و هر كجا كه دلم خواست
جولان دهم
 
در بين اين دو خط 

قيصر امين پور

تو مي­خواستي من مثل تو باشم

من مي­خواستم تو مثل من باشي

و هميشه تنها بوديم …

 

قدسی قاضی نور

تمام زنان زيبا فكر كردند
شعرهای عاشقانه ی من
برای آنها نوشته شده
ولی من اگر مدام عذاب آنها را كشيده ام
تنها برای اين بوده كه كاری كرده باشم.

اورهان ولی کانیک

پیش از خواب
گوسفندان را نمی‌شمارم!
یارانی را می‌شمارم که ترکشان گفته‌ام.
صورت‌هاشان را به یاد می‌آورم
که یکایک در برابرم ورق می‌خورند. 

آنها را چون زخم‌ها می‌شمارم...
و خوابم نمی‌برد!

 

غادة السمان

همنوای باران

شبهای دراز زمستان را
 طاقت می آورم
 و در تنهایی بی ترانه ی خویش
 به جای گریه و بهانه
 به قندیل های خاطره
 دل خوش می کنم
 اما
 بهار که از راه می رسد
 پای هر درخت پر شکوفه ای
 در باور فاصله ها
 ابر بغضم
همنوای باران می شود

ناهید عباسی

نه به خاطر شعر

نه به خاطر جور دیگر زیستن

خانه من برای دو نفر کوچک بود

به همین خاطر تنها ماندم

رسول یونان

سال نو مبارک

در این ایوان
 که کنون ایستاده ام
 سال تحویل می شود
 در آن غروب ماه اسفند
از همه ی یاران شاعرم
در این ایوان یاد کرده ام
 مادرم
 در این ایوان
 در روزی بارانی
 سفره را پهن کرده بود
 برای فهرست عمر من
 ناتمام گریه کرده بود
همه ی عمر در پی فرصتی بود
که برای من در این ایوان
 از یک صبح تا یک شب
 گریه کند
شفای من
سالهای پیش در یک غروب پاییزی
در خیابانی که سرانجام دانستم
 انتها ندارد
 گم شد
 مادرم
 در ایوان
 وقوع خوشبختی را برای ما دو تن
من و مادرم
 حدس زده بود
صدای برگ ها را شنیده بودیم
آمیخته به ابر بودم
 زبانم لکنت داشت
 قدر و منزلت اندوه را می دانستم
پس
 هنگامی که گریه هم بر من عارض شد
قدر گریه را هم دانستم
 همسایه ها
 به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است
 که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

احمدرضا احمدی

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

قیصر امین پور

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

 هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد...

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 قیصر امین پور

دلم گرفته، ای دوست             هوای گریه با من

گر از قفس گریزم                     کجا روم، کجا، من؟

کجا روم؟ که راهی                   به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم                     به کنج تنگنا، من

نه بسته ام به کس دل              نه بسته  کس به من دل

چو تخته پاره بر موج                  رها، رها، رها ، من

ز من هر آن که او دور                چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک               ازو جدا، جدا، من !

نه چشم دل به سویی               نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی                      به یاد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟                     نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ                     که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم                        در آسمان ابری

دلم گرفته ، ای دوست!              هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی

گوش کنید:   با صدای همایون شجریان (با تشکر از لاک پشت عزیز)

اگر كسي مرا خواست ،
بگوييد رفته باران‌ها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگوييد براي ديدن توفان‌ها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگوييد رفته است تا ديگر
باز نگردد.

بیژن جلالی

تصادف

    من داشتم این جا می آمدم که تصادف کردم . ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت .
وقتی می خواستم از عرض خیابان رد شوم ، این اتفاق افتاد .
جنازه ام را گوشه ی خیابان در برف رها کردم و آمدم ، اما کاش نمی آمدم . نه مرا
می بینی و نه صدایم را می شنوی . کاش نمی آمدم ، من داشتم به دیدن تو می آمدم که مردم.

 رسول یونان

شب یلدا مبارک

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می کندش جام جهان بین

گو درنظر آصف جمشید مکان باش

اگر مرا دوست نداشته‌باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ،
نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ، 

دوست نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری
.….. 

 

رسول یونان

عاشق مشوید اگر توانید   

 تا در غم عاشقی نمانید     

این عشق به اختیار کس نیست   

 دانم که همین قدر بدانید   

هرگز مبرید نام عاشق  

  تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید      

تا آب ز چشم  خود نرانید    

معشوقه وفای کس نجوید 

 هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون 

بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد  

 گر نیست درست ، بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر              

او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی 

عاشق مشوید َاگر توانید

سنایی

بی هوده

تو نیستی

این باران بی هوده می بارد

ما خیس نخواهیم شد...

 

بی هوده این رودخانه ی بزرگ

موج برمی دارد و می درخشد

ما بر ساحل آن نخواهیم نشست...

 

جاده ها که امتداد می یابند

بی هوده خود را خسته می کنند

ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت...

 

دل تنگی ها، غریبی ها هم بی هوده است

ما از هم خیلی فاصله داریم

نخواهیم گریست...

 

بی هوده تو را دوست دارم...

بی هوده زندگی می کنم

این زندگی را قسمت نخواهیم کرد....

 

عزیز نسین

یادمان  باشـد  از امروز خطــایی نکنیـم

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانـه شکستن هنـر انسـان نیست

گرشکستیم زغفلت من و مایی  نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی  را  چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیــم

یادمــان باشد اگر خاطرمان تنهــا مانــد

طلب عشق زهر بی سر و پایی  نکنیم

گداخت جان که شود کــار دل تمــام و نشـد

بســـوختیـــم در این آرزوی خــــام و نشــــد

به لابــــه گفت شبــی میر مجلس تو شـوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیــــام داد که خواهـــم نشست با  رنـــــدان

بشد به رنـــدی و دردی کشیم نـــام و نشد

رواسـت در بـــر اگر می طپـــــد کبـــــوتر دل

که دیـــد در ره خـــود تاب و پیــچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلــم افتاد همچو جام و نشد

به کـــــوی عشق منه بی دلیــــــــل ره قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشــد

فغـــــــان که در طلـــب گنـــج نامـــه مقصود

شــدم خــراب جهــــانی زغم تمام و نشــــد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضــور

بسی شـــــدم به گدایی بـــر کرام و نشــد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکـــر

در آن هوس که شود آن نگار رام ونشد