گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من زان خودم چنانکه هستم هستم

 

خیام

 

...

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

لحظه گمشده

 

مرداب اتاقم كدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .

اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .

***

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزيد .

زيبايي رها شده اي بود .

و من ديده براهش بودم:

رؤياي بي شكل زندگي ام بود .

عطري در چشمم زمزمه كرد .

رگ هايم از تپش افتاد .

همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمي گذشت .

شور برهنه اي بودم .

***

او فانوسش را به فضا آويخت .

مرا در روشن ها مي جست .

تاروپود اتاقم را پيمود

و به من راه نيافت

نسيمي شعله فانوس را نوشيد

وزشي مي گذشت

و من در طرحي جا مي گرفتم .

در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم

پيدا، براي كه ؟

اوديگر نبود .

آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟

عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد

حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

و من چه بيهوده مكان را مي كاوم

آني گم شده بود .

 

سهراب سپهری/ زندگی خواب ها

 

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم

 

بگو قطار بایستد

بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند

بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود

بماند سوت بکشد ، برود

دور شود

بگو قطار بایستد

دارم آرزو می کنم

می خواهم از همین بین راه

از همین جای هیچ کس نیست

کمی از کناره ی دنیا راه بروم

از جاده های تنها

که مردان بسیاری را گم کرد

مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند

و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید

می خواهم سوت

بزنم ، بمانم

زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود

کمی از این همه چشم و عینک های سیاه

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین

در محرم ترین ساعات ماه

گریه کنم

می خواهم کمی دورتر از شما

کمی نزدیک

تر به ماه

بمیرم

 

هیوا مسیح

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم، سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را

 

«دکتر علی شریعتی»