اشک و دستمال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی
و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست؟
تو فقط
دستمال باش
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی
فرق داشت
چونکه درمیان قلب خود
دانه های اشک کاشت

عرفان نظر آهاری
 

دفتر دوم- مهر

.... اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید،
پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید،
و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.
مهر تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛
زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.
هنگامی که مهر می ورزید مگویید" خدا در دل من است" بگویید " من در دل خدا هستم."
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید،
زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهشها اینها باشد:
آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید؛
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی.
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر؛
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان؛
 و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب.

پیامبر و دیوانه- جبران خلیل جبران

 

دفتر اول- مهر

.... المیترا آن زن پیشگو از پیامبر درخواست کرد: با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فراگرفت. و او به صدای بلند گفت:
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید.
اگرچه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بال هایش شما را در بر می گیرند،
وابدهید،
اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد
و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،
اگرچه صدایش رویاهای شما را برهم زند،
چنان که باد شمال باغ را ویران می کند.

زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند. همچنان که می پروراند، هرس می کند.
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در افتاب می لرزند نوازش می کند،به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا کند.
شما را می ساید تا سفید کند.
شما را می ورزد تا نرم شوید؛
و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید، بر خوان مقدس خداوند.
همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.........

پیامبر و دیوانه- جبران خلیل جبران

 

و عشق....

زندگی، استمرار و جریانی الهی ست، ابتدا و انتها ندارد.
زندگی همیشه بوده است و همیشه خواهد بود.
تولد و مرگ تنها میان پرده هایی کوتاه در متن زندگی هستند.
زندگی با تولد آغاز نمی شود و با مرگ نیز پایان نمی پذیرد.
شناختن زندگی، شناختن خداست.
خداوند، اقیانوس زندگی ست
و ما همه، کف هایی بر سطح این اقیانوس.
او حقیقتی ست بسیط و بی صورت که در هر آیینه ای از آیینه های
کثرت ها و پدیده ها، به شکلی متناسب با استعداد آن آیینه، منعکس می شود.
او یگانه است، اما ظهورات و جلوه هایی کثیر و گوناگون دارد.
"اناالحق" حلاج درست بود؛
ما اوییم، اما تا زمانی که به خویشتن خویش معرفت حاصل نکرده ایم، از این حقیقت غافلیم.
ما مستغرق دنیای آشفته بیرونیم
و  در نتیجه از فهم اساسی ترین و آشکارترین حقیقت وجود، عاجزیم.
ما این حقیقت آشکار را نمی فهمیم، بنابراین، می ترسیم و برای همیشه در سایه مخوف مرگ زندگی می کنیم.
زیستن در سایه مرگ، زندگی نیست.
چگونه می توان در سایه مرگی که چهره خویش را نشان می دهد و گام به گام به ما نزدیک می شود، جشن زندگی را به پا کرد؟

مسیحا برزگر- عشق هرگز نمی میرد

 

شب یلدا بر شما خوش باد

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکناباد و گلگشت مصفا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین، دعا گویم
جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خارا
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

شکست در پرونده

بازپرس که در شبی بارانی رانندگی می کرد آهی کشید و گفت: " هشت زخم کارد، هشت جنازه، سرنخ هیچ. طرف کارش را دقیق و حرفه ای انجام داده." جرم شناس عینکش را پاک کرد و گفت:" بلی، ریزه اندام، چپ دست، عینکی. بتهوون را دوست دارد. من پاتوق او را می شناسم."
صدای کشدار ترمز. بازپرس داد زد:" کجاست؟"
طرف چاقو را که می بست نیشش باز شد:" همین جا"

مسابقه داستان نویسی در 55 کلمه- ویلیام ای بلوندل
 

فروشی: کفشهای نوزاد، تا به حال استفاده نشده !

با اینکه دوست داشت هر آنچه در طول این مدت بر او گذشته را به این زن غریبه بگوید اما انگار نیرویی او را به سکوت دعوت می کرد. گویی کسی در نهادش به او نهیب می زد که نباید به همین راحتی سفره دلت را پیش او باز کنی. فقط به زن خیره شد و تمام آنچه را که می خواست بر زبان بیاورد قورت داد.
-    می دانم که سخت است تا به هر کسی اعتماد کنی. اما من هر کس نیستم. من می توانم به تو کمک کنم. فقط باید بدانم که چطور شد حالت بد شد.
با چشمانش اشاره کرد تا مشمای سیاه را به او بدهند. زن از روی میز مشما را برداشت و دستگیره آن را به زن دستفروش داد. دنیای او در یک مشمای سیاه جمع شده بود. یک جفت کفش نوزاد، یک کیف پول و یک مقوا تمام مایملک او در این دنیای وسیع بود. دستان لرزانش را درون مشما کرد و کفش ها را بیرون آورد. آنها را بو کرد و مثل یک مادر روی سینه اش قرار داد. تا مدتی به رنگ کفش ها خیره شد. گویی خاطراتی در جلوی چشمانش حاضر شده بودند. حتی می شد قطره اشکی را که در گوشه چشم چپش متولد می شد را دید. گوشه لبش تکانی خورد و آهی از سینه سوخته اش بیرون آمد.
دوباره دست در مشما کرد و این بار کیف را بیرون آورد. نگاهی به سیاهی و پارگی کیف انداخت و درب آن را به آرامی باز کرد. درون کیف تنها یک اسکناس 500 تومانی بود و یک عکس و یک کاغذ. به عکس نگاه هم نکرد. حتی نگذاشت زن هم به آن نگاه بیاندازد. فقط کاغذ را بیرون آورد و به سمت زن گرفت.
زن کاغذ را از دستش گرفت و نگاهی بر آن انداخت. یک شماره موبایل بود. یعنی باید به کسی زنگ می زد. تصمیم خودش را گرفته بود. قبل از اینکه وارد اتاق شود، پشت پنجره تصمیم خود را گرفته بود. تصمیم گرفته بود هر طور شده به زن دستفروش کمک کند. و حالا این شماره موبایل می توانست به او در این زمینه کمک کند.
-    من اجازه دارم به این شماره زنگ بزنم؟
زن با اشاره سر تایید کرد. گویی نمی خواست لب از لب باز کند. انگار این وظیفه صاحب شماره بود تا راز را بر ملا کند.
-    اسم صاحب شماره را هم به من می گویی؟ من با چه کسی باید صحبت کنم.
با اکراه لب باز کرد و آرام با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد اما شمرده گفت: - فرشته.
چه صدای آرام اما طنین اندازی داشت. از صدایش یاس و حرمان برمی خاست. اما نقطه قوتی بود. می خواست تا زن به او کمک کند. با امید فراوان از اتاق بیرون آمد و زن دستفروش را در بیمارستان تنها گذاشت و رفت.

 

فروشی: کفش های نوزاد، تا حالا استفاده نشده ! (2)

پ. ن: به خواست ندا که پیشنهاد داده بود داستان " فروشی: کفشهای نوزاد، استفاده نشده" بهتر است دو جمله آخر را نداشته باشد، آن دو جمله را حذف کردم.



تا مدتی زن و مرد نمی دانستند با زنی که روی دستشان افتاده بود چه کنند؟ کم کم به خود آمدند. حالا دیگر رهگذران دور آنها جمع می شدند. هرکدامشان چیزی می گفت. یکی پیشنهاد می کرد که زن را باید همان جا رها کرد و رفت. دیگری تایید می کرد و می گفت که نباید به این جور دست فروش ها محل کرد و بودند عده ای که می خواستند هرچه زودتر او را به بیمارستان یا درمانگاهی رساند.

 
ادامه نوشته

فروشی: کفش نوزاد، تا حالا استفاده نشده!

زن در گوشه ای از بازار ایستاده بود. روی یک مقوای پاره و کثیف کفش های تمیز یک نوزاد قرار داشت. هر کس که از کنار زن رد می شد نگاهی به او و مقوای پاره و کفش های نوزاد می انداخت، بدون اینکه دستی در جیب کند و به این زن بخت برگشته کمکی کند. باران تازه شروع شده بود. لباس های زن آنقدر ها خوب نبودند تا او را از سرما نجات دهند. روسری کوتاه خاکستری را با یک گره شل به سرش بسته بود. موهایش از گوشه روسری بیرون آمده بود. دستانش به وضوح می لرزید. گاهی صدایی از لبان کبود شده از سرمایش بیرون می آمد:
- کفش نوزاد، فروشی. تا حالا استفاده نشده.
هوا سردتر شده بود و او دیگر طاقت نداشت که سرپا بایستد. اما اگر می نشست خوابش می برد. چشمانش گود افتاده بود. گویی هفته ها بود که این چشم ها روی یک خواب خوش را ندیده بودند.
خدایا تا کی باید تحمل می کرد. دیگر از این دنیا و از آدم های اطرافش خسته شده بود. لحظه ای چشمانش را بست.
یک زن و شوهر از کنار او گذشتند. زن به مقوا و کفش ها نگاهی انداخت. بعد نگاهش روی صورت زن نگون بخت افتاد. دست همسرش را کشید و ایستاد. مرد ابتدا به همسرش نگاه کرد و بعد به زنی که روبرویشان ایستاده بود.
- بیا برویم.
- نه صبر کن... خانم این کفش ها فروشی است.
خوشحال شد. بالاخره کسی پیدا شد که کفش ها را از او بخرد. به وضوح می شد برق شادی را در چشمانش دید. با دست پاچگی تکانی به خود داد و دولا شد که کفش ها را بردارد و بر دست بگیرد، که یک مرتبه سرش گیج رفت و تا به خود بیاید و بفهمد چه اتفاقی افتاده روی دستان زن خریدار ولو شد. .......

 

نظر بدهید

از دوستان گرامی و نویسندگان محترم این وبلاگ یک سوال داشتم:
من اصلا نمی توانم داستان کوتاه بنویسم. با اجازه بزرگترها می توان اینجا داستان بلند قرار داد؟
 

رویای نویسندگی

همیشه دلم می خواست مثل تو فیلم ها یک ماشین تحریر قدیمی داشته باشم تا کاملا احساس کنم نویسنده هستم. فکر می کردم نویسندگی فقط به ماشین تحریر داشتن هست. کلاس دوم دبیرستان که رسیدم این فکر را گذاشتم کنار و روی کاغذهایی که دوستانم از دفترهایشان جدا می کردند داستان می نوشتم. تا یک صفحه تمام می شد ورق مزبور دست به دست میان بچه ها می گشت. برای همین همیشه در شماره گذاری اوراق اشتباه می کردم. بعضی وقتها هم شیرازه داستان از دستم در می رفت.
یک بار که شوق داستان نویسی تمام وجودم را مثل خوره فراگرفته بود سر کلاس جبر بدون توجه به فرمایشات خانم تفته از پروانه کاغذ گرفتم و شروع کردم به نوشتن. دیگر چشم ها و حواس ها به درس نبود. همه نگاهشان به دست من بود که چطور تند تند کلمات را روی کاغذ می آورم. انگار در این عالم نبودم. وجود خانم تفته را بالکل از یاد برده بودم که یک دفعه کاغذ زیر دستم کشیده شد.
شانس آوردم خانم تفته مرا از کلاس بیرون نیانداخت. فقط کاغذ را از دستم کشید و روی میز کنار کیفش گذاشت و از من خواست تا پای تخته بروم و تمرینات جبری را که تازه درس داده بود حل کنم. دیگر بقیه اش سانسوری است و نمی توانم بیشتر از این توضیح دهم.
هر چه بود آن داستان با کلی اشتباه میان بچه ها گشت. از داستانی که در سر کلاس جبر افتتاحیه آن کلید خورد دو سال گذشت. پشت کنکوری بودم. نشستم تمام دفاتر و کتابهایی را که می خواستم، مرتب کردم. میان یکی از پوشه ها، بین نمونه سوالات کنکور به جزوه کوچک دست نوشته ای برخوردم. آرام و بی خیال میان پشته ای از کتابها و کاغذها شروع کردم به خواندن.
همان داستانی بود که سر کلاس جبر نوشته بودم. داستان از جایی شروع می شد که دختری در پانسیون انگشتانش را با سیم برق لخت شده وارد پریز کرده بود و مرده بود. دفترچه خاطراتش به دست کارآگاهی افتاده بود که از قضا با دختر قبلا و در ایام کودکی آشنا شده بود.......
آخر داستان دختری که خودکشی کرده بود دست در دست برادرش برای همیشه ایران را به قصد فرانسه ترک می کردند.
گرفتید چه شد؟ هیچکدام از دوستانم در آن زمان و همچنین خودم متوجه نشده بودیم که یک سوتی به چه بزرگی در داستان رخ داده است. اول داستان دختر خودکشی کرده بود و آخر داستان زنده شده بود...

 

کرم کتاب

سلام بر همه دوستان خوبم.
دیروز بعد از ظهر که نشستم پشت کامپیوتر، اولین کاری که انجام دادم رفتم سراغ وبلاگم. کامنت شما را که دیدم شدم مثل این خندانک های یاهو مسنجر. روی لینک آدرس وبلاگ که کلیک کردم و آمدم اینجا، کلی گل از گلم شکفت که چنین پیشنهادی را به مرحله اجرا گذاشتید.
و اما قصه من: در بین تمام هنرهایی که بشر تا به امروز شناخته من اصلا دلم نمی خواهد بروم سراغ شعر گفتن. ممکن هست که زمان های خاصی جوگیر شوم و شعر بخوانم. اما دریغ از یک سر سوزن ذوق در امر گفتن یک شعر ساده برای خواهرزاده هایم چه برسد به دیوان و غزل و قصیده و......
یعنی اگر تا آخر دنیا هم منتظر بنشینید که از این سلولهای خاکستری مصراعی که بتوان اسم شعر روی آن گذاشت از دهانم خارج شود و بر سر انگشتان مبارک جاری شود، همین الان اعلام می کنم که کاسه کوزه تان را جمع کنید که زهی خیال باطل.
اما و شاید هم صد البته که ابوی اینجانب در مدح و ستایش این بنده حقیر سرا پا تقصیر جمله قصاری دارند که:
" اگر دیدید فرشته (بارون) آرام و بیصدا جایی نشسته اند بدانید که احتمالا مشغول انجام یکی از این سه کار هست: 1- دارد نقاشی می کشد. 2- پشت کامپیوتر نشسته است.3- دارد کتاب می خواند".
با معرفی اینجانب از طرف پدر بزرگوار می رسیم به جایی که من عاشق و دوستدار کسی هستم که کتابخانه ای مملو از کتاب داشته باشد. در چنین صورتی از یک بچه گربه هم مظلوم تر خواهم شد تا بتوانم کتابی قرض بگیرم. از پیشگفتار شروع می کنم تا صفحه آخر تشکر از " خانواده محترم رجبی". قسم نامه بقراط هم خورده ام که تا کتاب را تمام نکنم به هیچ چیز فکر نکنم و کار دیگری انجام ندهم والا خداوند بزرگ سوسکم کناد.( صیغه دعایی را دارید!)
یک کتابچه کوچک هم دارم که اسامی تمام کتابهایی را که خوانده ام در آن وارد می کنم که بنا به درخواست همشیره محترمه نام " شنل قرمزی" هم در آن ثبت شده است.
با تمام این تفصیلات هنوز هم از خواندن شعر شاعرانی چون: فردوسی، نظامی به همان اندازه مشعوف و مسرور می شوم که شعر شاعرانی چون: نیما و فروغ فرخزاد و اخوان ثالث و سهراب سپهری.
فعلا اینها را داشته باشید تا بعد....