سوختن، ساختن

سوختن

در این تمنای محال

ابلهانه است!

دستم را بگیر!

در کوچه های همین دیو و دد

بگردانم

ملول؟!

نیستم.

اما بیا

زیر این برج مسخره

قدری بایستیم

این جا نجیب خانه باد است

و این نجیبه ها

که بر نوک این نیزه ها

به رقص مشغولند

عشوه ملی

حراج می کنند

نمی بینی؟!

هرچند ساختن ابلهانه تر است

اما، ما

تن می دهیم به هرزگی این شهر

با جوی های مصفاش

که بی دریغ

تزریق می کنند لجن را

در رگ این معتاد

سوختن

در این تمنای محال؟!

هرگز!

چنین گفت:

مردی که نام دیگرش زرتشت بود.

 

"حافظ موسوی"

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو  

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو  

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت  

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم  

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو 

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت  

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد  

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو 

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد  

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است  

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد  

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو 

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال  

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو 

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست  

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو 

 

مولوی/ دیوان شمس