فروشی: کفشهای نوزاد، تا به حال استفاده نشده !
با اینکه دوست داشت هر آنچه در طول این مدت بر او گذشته را به این زن غریبه بگوید اما انگار نیرویی او را به سکوت دعوت می کرد. گویی کسی در نهادش به او نهیب می زد که نباید به همین راحتی سفره دلت را پیش او باز کنی. فقط به زن خیره شد و تمام آنچه را که می خواست بر زبان بیاورد قورت داد.
- می دانم که سخت است تا به هر کسی اعتماد کنی. اما من هر کس نیستم. من می توانم به تو کمک کنم. فقط باید بدانم که چطور شد حالت بد شد.
با چشمانش اشاره کرد تا مشمای سیاه را به او بدهند. زن از روی میز مشما را برداشت و دستگیره آن را به زن دستفروش داد. دنیای او در یک مشمای سیاه جمع شده بود. یک جفت کفش نوزاد، یک کیف پول و یک مقوا تمام مایملک او در این دنیای وسیع بود. دستان لرزانش را درون مشما کرد و کفش ها را بیرون آورد. آنها را بو کرد و مثل یک مادر روی سینه اش قرار داد. تا مدتی به رنگ کفش ها خیره شد. گویی خاطراتی در جلوی چشمانش حاضر شده بودند. حتی می شد قطره اشکی را که در گوشه چشم چپش متولد می شد را دید. گوشه لبش تکانی خورد و آهی از سینه سوخته اش بیرون آمد.
دوباره دست در مشما کرد و این بار کیف را بیرون آورد. نگاهی به سیاهی و پارگی کیف انداخت و درب آن را به آرامی باز کرد. درون کیف تنها یک اسکناس 500 تومانی بود و یک عکس و یک کاغذ. به عکس نگاه هم نکرد. حتی نگذاشت زن هم به آن نگاه بیاندازد. فقط کاغذ را بیرون آورد و به سمت زن گرفت.
زن کاغذ را از دستش گرفت و نگاهی بر آن انداخت. یک شماره موبایل بود. یعنی باید به کسی زنگ می زد. تصمیم خودش را گرفته بود. قبل از اینکه وارد اتاق شود، پشت پنجره تصمیم خود را گرفته بود. تصمیم گرفته بود هر طور شده به زن دستفروش کمک کند. و حالا این شماره موبایل می توانست به او در این زمینه کمک کند.
- من اجازه دارم به این شماره زنگ بزنم؟
زن با اشاره سر تایید کرد. گویی نمی خواست لب از لب باز کند. انگار این وظیفه صاحب شماره بود تا راز را بر ملا کند.
- اسم صاحب شماره را هم به من می گویی؟ من با چه کسی باید صحبت کنم.
با اکراه لب باز کرد و آرام با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد اما شمرده گفت: - فرشته.
چه صدای آرام اما طنین اندازی داشت. از صدایش یاس و حرمان برمی خاست. اما نقطه قوتی بود. می خواست تا زن به او کمک کند. با امید فراوان از اتاق بیرون آمد و زن دستفروش را در بیمارستان تنها گذاشت و رفت.
- می دانم که سخت است تا به هر کسی اعتماد کنی. اما من هر کس نیستم. من می توانم به تو کمک کنم. فقط باید بدانم که چطور شد حالت بد شد.
با چشمانش اشاره کرد تا مشمای سیاه را به او بدهند. زن از روی میز مشما را برداشت و دستگیره آن را به زن دستفروش داد. دنیای او در یک مشمای سیاه جمع شده بود. یک جفت کفش نوزاد، یک کیف پول و یک مقوا تمام مایملک او در این دنیای وسیع بود. دستان لرزانش را درون مشما کرد و کفش ها را بیرون آورد. آنها را بو کرد و مثل یک مادر روی سینه اش قرار داد. تا مدتی به رنگ کفش ها خیره شد. گویی خاطراتی در جلوی چشمانش حاضر شده بودند. حتی می شد قطره اشکی را که در گوشه چشم چپش متولد می شد را دید. گوشه لبش تکانی خورد و آهی از سینه سوخته اش بیرون آمد.
دوباره دست در مشما کرد و این بار کیف را بیرون آورد. نگاهی به سیاهی و پارگی کیف انداخت و درب آن را به آرامی باز کرد. درون کیف تنها یک اسکناس 500 تومانی بود و یک عکس و یک کاغذ. به عکس نگاه هم نکرد. حتی نگذاشت زن هم به آن نگاه بیاندازد. فقط کاغذ را بیرون آورد و به سمت زن گرفت.
زن کاغذ را از دستش گرفت و نگاهی بر آن انداخت. یک شماره موبایل بود. یعنی باید به کسی زنگ می زد. تصمیم خودش را گرفته بود. قبل از اینکه وارد اتاق شود، پشت پنجره تصمیم خود را گرفته بود. تصمیم گرفته بود هر طور شده به زن دستفروش کمک کند. و حالا این شماره موبایل می توانست به او در این زمینه کمک کند.
- من اجازه دارم به این شماره زنگ بزنم؟
زن با اشاره سر تایید کرد. گویی نمی خواست لب از لب باز کند. انگار این وظیفه صاحب شماره بود تا راز را بر ملا کند.
- اسم صاحب شماره را هم به من می گویی؟ من با چه کسی باید صحبت کنم.
با اکراه لب باز کرد و آرام با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد اما شمرده گفت: - فرشته.
چه صدای آرام اما طنین اندازی داشت. از صدایش یاس و حرمان برمی خاست. اما نقطه قوتی بود. می خواست تا زن به او کمک کند. با امید فراوان از اتاق بیرون آمد و زن دستفروش را در بیمارستان تنها گذاشت و رفت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۳۸۶ ساعت 19:25 توسط بارون
|