بچه که بودم خیلی شعر حالیم نبود. یعنی همچین لذتی نمی بردم از اینکه کسی شعر بخونه و یا خودم شعر بخونم. توی نوجوانی با خوندن کتابی به نام دن آرام که اصلا ربطی هم به شعر نداره کم کمک علاقه مند شدم. خیلی احساس همخوانی و درک با شعرای روسی و فضای کتاب داشتم. خیلی از فضاها منو یاد ویلای شمال می انداخت.

و بعد که وارد دبیرستان شدم به طور حریصانه ای به شعر علاقه مند شدم. مخصوصا به خاطر کنکور! یه استادی می اومد خونه برای کنکور به نام دکتر هادی. مرد بی نظیری بود. دکترای ادب فارسی داشت. تنها کلاسی بود که نمی فهمیدم زمان چجوری می گذره. خیلی شعرای کلاسیک فارسی رو خونمد و خیلی با ادب فارسی آشنا شدم. فقط کافی بود شعر رو جلوم بخونی و من برات تجزیه اش کنم و بحرشو بگم و اگه داستانی و تاریخچه ای پشتش بود برات کامل توضیح بدم. بعدها به چند نفر برای کنکور ادبیات رو درس دادم ولی خوندن با درس دادن خیلی فرق می کنه! این جریان شعر خوانی تا توی دانشگاه ادامه پیدا کرد و هنوزم که هنوزه وقتی شعری می خونم که خوبه خیلی حال می کنم. البته با شب نشینی و شعر خوانی و اینا مخالفم. هر شعری برای خودم یه طرز خوندن داره، خیلیا گند می زنن به شعر با خوندن غلط! و اینکه حتما باید شمعی روشن باشه و فضا روحانی باشه و اینا...از این کارا متنفرم.بگذریم. شعری به نظرم خوبه که روح داشته باشه. از اعماق وجود شاعر در بیاد. مثل شعرهای فروغ، غم دوری و عشق و لذت هماغوشی رو چشیده بود و می دونست چیه و برای همین شعرهاش روح دارن. ملموسن. در صورتی که بعضی از شعرهای شاملو حتی با تمام غنای ادبی که دارند اون روح رو ندارن!

شعر رو چه فارسی باشه و چه خارجی دوست دارم و سعی می کنم خوبشو پیدا کنم و بخونم. برای همین به فکرم رسید که این وبلاگ ادبی رو راه بندازم. البته طراحی و همه کاراش با سپیده بوده، من هیچ کاری نکردم چون متاسفانه واقعا وقتشو نداشتم. سپیده خیلی کمک کرد، دستش درد نکنه.

امیدوارم بقیه دوستان هم جمع بشن و اگه شعری دیدن که به نظرشون خوب بود ویا خودشون خواستن شعری بگن راحت اینجا بزارن.

موفق و پاینده باشید

جغد