اولا که من کلی ذوق کردم از این وبلاگ! بد نیست یاد قدیمها که جوون! بودم یه جا رو به شعر آلوده کنم! دبیرستان که بودم مورچه یه خودنویس کذایی داشت که من با اون کتاب دفترهاش رو پر شعر میکردم! حالا دیگه کی با خودنویس می نویسه!
پست اول رو با شعري كه جايي خوندم از مولاناست شروع ميكنم. خودم نتونستم توي ديوان شمس پيداش كنم. در هر صورت مطمئن نيستم كه شعر مال كيه ولي عاشق اين شعرم
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم؟
وگر به خشم روي صدهزار سال زمن
به عاقبت به من آيي که منتهات منم؟
تگفتمت که به نقش جهان مشو راضي
که نقش بند سراپرده رضات منم؟
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي
مرو به خشک که درياي باصفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان به سوي دام مرو
بيا که قوت پرواز پر و پات منم ؟
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمي هوات منم؟
نگفتمت که صفت هاي زشت بر تو نهند
که گم کني که سر چشمه صفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گيرد كه خلاق بي جهات منم؟
اگر چراغ دلي دانک راه خانه کجاست
وگر خدا صفتي دانک کدخدات منم