قاصدک
قاصدك كوچولو با بقيه قاصدكها منتظر باد نشسته بود. هوا اما آروم بود. بادي نميوزيد. قاصدك فكر كرد، اگه باد نياد؟ يهو يه سايه ديد. سايه، قاصدک رو چيد. بعد... باد تندي اومد. قاصدكها شادي كنان، توي فضا پخش شدند. قاصدك كوچولو خودش رو دست باد سپرد. يه هو يه سايه ديگه ديد. يه باد تند ديگه اينبار از جهت مخالف. باز هم سايهاي و بادي از جهت ديگر. ساعتها گذشت. قاصدك كوچولو از اين كه در گوشه گوشهي دنيا باد ميوزه خيلي خوشحال بود.
روزها گذشت. قاصدك كوچولو همچنان ميرفت. گاهي همراه با بادِ با سايه و گاهي همسفر بادِ بدون سايه.
هرجا ميرفت باد بود و همه چي بود. اگه باد نبود هيچي نبود. يه روز كه باد نمياومد، يه سايه اومد. قاصدك خوشحال شد. سايه بزرگ و بزرگتر شد، مثل يه ابر بالاي سر قاصدك اومد. قاصدك هنوز منتظر باد،... اما نه... بادي نيومد. ابر سياه پايين اومد، پايين و پايينتر. دنيا سياه شد... .
ابر كه رفت، باد اومد. اما قاصدك كوچولو همونجا موند. با زمين يكي شده بود.