گفتـــــي دوستت دارم و رفتي
من حيرت کردم
از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنــــس دلتنگي
و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق
با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت
گفتم عشق را نمـــــي خواهم
ترسيدم و گــــــريختم
رفتم تا پايان هرچه که بود و گم شدم
و اين ها
پيش از قصه ي لبخند تو بود
جـــــاي خلوتي بود
وسط نيستي
گفتي : هستم
نگريستم ، اما چيزي نبود
گفتم : نيستي
باز گفتي : هستم
بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه ، نيستـــــــي
اين جا جز من کسي نيست
بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت
من داغ شدم
گُر گرفتم تا گيج شدم
بعد لبخند زدي و من تسليم شدم و گفتم :
هستي ، تو هستي
اين من هستم که نيستم
گفتي : غلطي
و اين هنوز
پيش از قصه ي دست هاي تو بود
مصطفي مستور +
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 1:4 توسط لاک پشت
|