تبليغاتX
...رویای باد
دوشنبه سی ام آذر 1388
یلدا

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل درین خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق نگویید و نشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

+ نوشته شده در 23:48 توسط ندا.
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
وای از این عشق که جز مرگ منش درمان نیست
+ نوشته شده در 10:2 توسط آریا.
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی ها؟


+ نوشته شده در 5:54 توسط آریا.
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
ماتم گرفته ام در فراق دلی که از دست رفته است

+ نوشته شده در 10:26 توسط آریا.
چهارشنبه هشتم مهر 1388

 

در سکوتی ماتم افزا من کناری و مرغ شیدا

با من دل خسته گوید از چه بنشسته ای تو تنها

عشق یاری در دل دارم

میدهد هر دم آزارم

شکوه ها تا بر دل دارم

میگریزم از رسوایی می ستیزم با تنهایی

جام نوشین بر لب دارم

مرغ شیدا بیا بیا شاهد ناله حزینم شو

با نوایی به روز و شب هم صدای دل غمینم شو

ای صبا گر شنیده ای راز قلب شکسته ام امشب

تا پیامی به او رساند رهگذار دل حزینم شد

لحظه ای آسمان تو بنگر چهره ارغوانیم

با غم عشق او خزان شد نوبهار جوانیم ....

 

 

+ نوشته شده در 19:47 توسط لاک پشت.
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
از کلاغ بام خانه تان

سراغ من را نگیر

به خاطر قالب صابونی

۳۰۰ سال دروغ می گوید

..................

+ نوشته شده در 13:11 توسط آریا.
دوشنبه سی ام شهریور 1388
دل
 کندم از مراد.
بریدم
از مرید،
می روم سبک...

+ نوشته شده در 11:19 توسط آریا.
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
عصرِ عظمتهاي غو ل آساي عمارتها

 

عصر عظمت هاي غول آساي عمارت ها

و دروغ.

عصر رمه هاي عظيم گرسنه گي

و وحشت بارترين سکوت ها

هنگامي که گلّه هاي عظيم انساني به دهان کوره ها مي رفت

[ و حالا اگه دلت بخواد

ميتوني با يه فرياد

گلوتو پاره کني:

ديوارا از بِتُن مُسلّحن.]!

عصري که شرم و حق

حساب اش جداست،

و عشق

سوءِتفاهمي ست

که با <متاءسف ام> گفتني فراموش ميشود

[ وقتي که با ادب

کلاتو ور ميداري

و با اتيکت

لبخند ميزني،

و پُشت شمشادا

اَشکتو پاک مي کني

با پوشِتت.]

عصري که

فرصتي شورانگيز است

تماشاي محکومي که بر دار مي کنند؛

سپيده ي ارزان ابتذال و سقوط نيست

مبداء بسياري خاطره هاست:

[ هيفده روز بعدش بود

که اول دفعه

تو رو ديدم، عشق من!]

وهن عظيم و اوج رسوائي نيست

سياحتي ست با تلا شها و دست و پا کردن ها

بر سر جائي بهتر:

[ از رو تاق ماشين

جون کَندن شو بهتر مي شه ديد

تا از تو غرفه هاي شهرداري] ؛

و غيبت ها و تخمه شکستن

به انتظار پرده که بالا رود

همراه جنازه ئي

که تهمت زيستن بر خود بسته بود

از آن پيشتر که بميرد.

عصر کثيف ترين دندانها

در خند ه ئي

و مستاءصل ترين ناله ها

در نوميدي.

عصري که دستها

سرنوشت را نمي سازد

و اراده

به جائيت نميرساند.

عصري که ضمان کام کار ي تو

پول چايي ست که به جيب مي زني

به پشتوانه ي قدرت ات

از سمسارها

و رئيسه گان؛

و يکدستي ي مضاميني از اين گونه است

که شهر را به هياءت غزلي مي آرايد

با قافيه ها و رديف

و مصراع ها همه هم ساز

و نماي نردباني ي ظاهرش - که خود، شعار تعالي ست -.

و از ميان همه سنگ لاخ و دشت

راه به دريا مي بَري

نيروي اوباشان و باج گيران را اگر

بستري شوي

و به زورق يقين آن کسان بنشيني که هيچ گاه

ترديد نميکنند،

و آدمي را

هم بدان چرب دستي گردن ميزنند

که مشّاق ژنده پوش دبستان ما

قلم هاي نئين را قَط ميزد؛

و در دَکّه ي بي ايماني يشان

همه چيزي را

توان خريد

در برابر سکه ئي.

عصر پشت ورو،

که ژنرال ها

دُرُسته مي ميرند

ب يآ نکه

کَکي حتا

گزيده باشد شان؛

و مردان متنفر از جنگ

با سينه هاي دريده

و پوستي

که به کيسه هاي انباشته از سُرب

ميمانَد.

عصري که مردان دانش

اندوه و پلشتي را

با موشک ها

به اعماق خدا مي فرستند

و نان شبانه ي فرزندان خود را

از سربازخان هها

گدائي مي کنند،

و زندان ها انباشته از مغزهائي ست

که اونيفورم ها را وهني به شمار آورد هاند،

چرا که رسالت انسان

هرگز اين نبوده است

هرگز اين نبوده است!

عصر توهين آميزي که آدمي

مُرد ه ئيست

با اندک فرصتي از براي جان کندن،

و به شايسته گي هاي خويش

از هم هي افق ها

دورتر است.

عصري چنان عظيم، چنان عظيم، که سفر را

در سفره ي نان نيز

هم بدان دشواري به پيش مي بايد بُرد

که در پهنه ي نام.

 

احمد شاملو / آیدا، درخت، خنجر و خاطره

 

+ نوشته شده در 22:55 توسط لاک پشت.
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
باران می بارد

و ما تا فرصتی

تا فرصت سلامی دوباره خانه نشین می شویم

+ نوشته شده در 8:34 توسط آریا.
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
آینه

 

میبینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هرچی میبینم

چشامو یه لحظه رو هم میذارم

به خودم میگم که این صورتکه

میتونم از صورتم ورش دارم

میکشم دستمو روی صورتم

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده

میگه این تویی نه هیچ کسه دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جا

آینه میگه تو همونی که یه روز

میخواستی خورشید و با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده

داری بی صدا تو قلبت میمیری

میشکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امید و ببر از اسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون...

 

+ نوشته شده در 15:23 توسط لاک پشت.